تبليغاتX
عاقل ترین دیوونه دنیااا

نمیدانم...

نمیدانم که در کدامین منجلاب از ثانیه های عمر توقف کرده ام...

نمیدانم با کدامین ثانیه در تکاپوی جنگم...

نمیدانم با کدامین گناهم در هیاهوی مرگم...

اما خوب میدانم که در تنگنای کوچه های بی کسی در فراسوی خیال این منم که میمانم بی پر و بال...

میدانم که روزی بر سایه عشقت افسوس خواهم خورد و تو را در سرزمین عشق فریاد خواهم زد...

چشم بر هم نمیزنم تا که شاید چهره مدور و بدر زیبایت را رویت کنم تا که شاید ارامش جانم باشد...

ارامشم را روزهاست و مدتی است که گم کرده ام...

در تمامی اوقاتم ان را نیافتم تا که ان را در صدای گرم تو یافتم و طنین دلنوازت بر من ظاهر شد...

ان را دریافتم و دانستم که تو هستی ای معنای ارامش...

چشمانم را با انگشتانه ظریفم نوازش میکنم... چشمانم به کور سویی خیره است...

تمامیه سخن های شیرینت را با خود زمزمه میکنم و تو را در بالاترین جایگاه قلبم مینشانم و به تو رسم دلداری را خواهم اموخت...

گاه در ذهن مدهوش خود دستانی را که در بردارنده دلی است که برایت میتپد و به سمت تو دراز است را تصور میکنم...

انگاه  به خود میایم و میبینم چیزی در سینه به نام دل ندارم...

بی هوا به سمت کوچه اقاقیایی میروم که در ان هراسان دلی را جا گذاشتم که هم اینک ارزانی همه دقایق توست...

انگاه به یاد خواهم اورد که ان را نیافتم و به یاد میاورم ان لحظه را که چشم در چشم دست بر ذولف سیاهم کشیدی و بوسه ای شیرین بر لبانم کاشتی و با صدایی مهربان بر من نظر انداختی و سخنه عشقت بر من جاری شد...

بی انکه با تو ثانیه هایم را لمس کنم به تو دل دادم و با عشقت سفر کردم...

 "" روز عشاق مبارک""

نوشته شده در  جمعه 25 بهمن1387  توسط عاقل ترین دیوونه دنیااا