تبليغاتX
عاقل ترین دیوونه دنیااا

تنهای تنهااا...

ارام ارام...

سکوته سکوت....

بی انکه برای نجاتم دست و پا بزنم در تنهایی و سکوت محفلم غرق میشوم تا که شاید بتوانم لحظه ای اندک حضور پر از احساس تو را در کنارم تدایی کنم...

تا که خود را در کنار تو بر روی فرشی زرین دست در دست چشم در چشم انقدر نزدیک که هرم نفس هایت صورتم را نوازش کند ببینم...انقدر که از برق چشمانت هل شوم و خجالت بکشم و گونه هایم همچون قرمزیه انار قرمز و همانند نفس های تو داغ شوند...و انقدر سرم پایین باشد تا که دستانه گرم و گیرای تو برای بالا نگه داشتنش یاری ام کند...وه که چه محدود زمانی است...انقدر تنگ و کوتاه که برای پدیدار امدنش هم اینک ضربان قلبم به شمارش افتاده و نفس هایم بی شک سریع تر از قبل است...

بند امدن نفس ها و به تپش افتادن قلبم نیز برای " تووو" شیرینی خاص خودش را دارد...وای که دیوانه این لذتم...!

نوشته شده در  سه شنبه 22 بهمن1387  توسط عاقل ترین دیوونه دنیااا