تبليغاتX
عاقل ترین دیوونه دنیااا

دستام رو بهم گره میکنم و انگشتای هر دو دستم به طور عمیقی همدیگرو لمس میکنن...

خیلی شدید احساس گرمااا میکنم و در عین گرمی خیلی بی حوصله شدم...

هیچ چیز منو نمیگیره...تنهااا یک چیز میتونه(شاید)...!

ثانیه ها و دقیقه ها و ساعت های روزهام همه و همشون به کمترین سرعت ممکن در حرکت هستن...

اونقدر که گاهی از یواش یواش گذر کردنش کلافه میشم...

روزهایی که نیاز به دقیقه داشتم کجا و الان کجا...اما در عین حال دل مشغولی ها و سر شلوغی های خودمو دارم....

نیاز دارم...

یه نیاز...یه نیازی که انگار گمشده بود...اما الان پیدا شده...زنده شده ...

 

                      "" لحظه لحظه های بی تو بودن برام زجره ه ه !""

نوشته شده در  شنبه 19 بهمن1387  توسط عاقل ترین دیوونه دنیااا