فی البداهه مینویسم...
بدون اینکه از قبل ذهنیتی داشته باشم...
قلمم خسته است...
نایی نداره...
مثله خودم...
مثل تو...
مثل همه اونایی که مثل ما هستن...
................
اما تو فرط این همه خستگی هااا شد لحظه ای اروم کنار هم بشینیم؟!
شد بزاری لحظه ای بهت تکیه بدم؟!
شد لحظه ای بگی بعد از این همه مدت کجای این دل تو غرق شدی؟!
همش شدم امید و ارزو و دلخوشی های واهی...واسه تو...واسه خودم...واسه همه...
شدم همش...درست میشه...غصه نخور...خدا بزرگه....
.................
امشبم مثل شب های قبل...
قورتش میدم...
وانمود میکنم ناراحت نیستم...
وانمود میکنم که در لحظه های انتظار چیزی به من نگذشته...
از یاد میبرم که با یه ببخشید به همه چیز خاتمه میدی...
اخه این قانونه هر بازی ایه... همه سوتفاهم هااا اخرش با یه ببخشید تموم میشه...
...................
دل خوشی هام عمری نداشتن...
همه رو روی هم بزاری جای هیچکدوم از دلتنگی هام رو نمیگیرن...
بازیه تلخیه...ولی با این همه ارزشش رو داره!
..................
پی نوشت : تنهااا از ذهن گذشتن نیست...باید ار دل بگذره تا موندگار بشه!
