اینجا داره ریزه ریزه ه ه و کم کم ولی به سرعت زیاد برف میاد...اونقدر که شاید دونه هاش زیاد به چشم نیاد ولی در عرض یه ساعت زمین رو سفید پوش کرد.
این بارش برف مصداق زندگی های خودمون...مصداق عشقمون...علاقمون...محبتمون و خیلی چیزهای دیگه که توی زندگی هست و خیلی کم کم توی زندگی جریان دارن اما اونقدر سرعت تکرارش بالاست که ادم رو متحیر میکنه...ادم رو پایبند میکنه...همیشه اثرات یه همچین چیزهایی که به همین منواله خیلی بیشتر بوده تا اینکه مثله برفی باشه که دونه درشته اما سرعتی نداره...و خیلی زود از بین میره...و همه لذت بارشش به همون چند دقیقه است...
برف رو به خاطر سکوتش دوستش دارم...سکوتی که میتونه ادم رو توی خودش غرق بکنه...سکوتی که لذت خاص خودش رو داره...
تا حالا شده برف رو برداری بو بکشی؟؟! یه بوی ناب... یه بوی سرد...که در عین سردی گرمای وجوده!
امشب نیم نگاهی از پشت پنجره به بیرون انداختم...اون احساس های سال های قبل رو ندارم...برف برام یه تازگی دیگه ای پیدا کرده...که لذتش توی وجودمه...
دیگه با برف نستل و نسکافه نمیخورم... دیگه فریدون فروغی گوش نمیکنم...
به صدای درونم...به صدای بی صدای برف ...به ارامشش...به تموم بی حوصلگی هام گوش میدم...
پی نوشت: امشب در عین اینکه دارم از خواب میمیرم ولی مینویسم و زمزمه میکنم...
به اهنگ" همدرد" از"داریوش" که یکی از دوستای خوب و قدیمیم که با هم کیلومترها فاصله داریم برام فرستاده گوش میدم...
