تبليغاتX
عاقل ترین دیوونه دنیااا

هوا خیلی سوز دار و سرد شده...

اونقدر که سوزشش تو استخون میزنه...میگن زمستونه دیگه نه برگ چغندر!!!

اما از این همه زمستون و هوای سردش فقط سوزهای پدر درارش نصیب و قسمت ما شده...

هنوزم مثله پارسال در ارزوی گوله برفهای ی ی انچنانی هستیم تا که شاید باعث دلخوشی هامون بشه (مثلا)...ولی نه...زیاد اون احساس های پارسال رو ندارم دیگه!

اومد که اومد...نیومدم نیومد...

پارسال اخرای دی و اوایل بهمن بودش که برف اومد ولی اگه نمیومد خیلی سنگین تر بود...

ارشیوم رو که الان نگاه کردم مثله اینکه قرار بوده من پارسال به یه جاهایی کوچ کنمااا!!!:D

خیالی خوش و زهی باطل!

تا وقتی زمستون نیومده بوددد دلم میخواست زمستون زود بیاد الان که زمستون اومده انقده دلم میخواد زود بهار بشه...دلم همش تاپ تاپ میکنه واسه اواخر اسفند...واسه نتایج...وای خداااااا!!!

البته به شرطی و شروطه هااا...همچین بی دلیل هم نیستااا...

دوست دارم خیلی سریع تر از اون چیزی که هست این ایام این روزهااا این مدت امتحانا برای من برای تو برای همه تموم بشه!

 *کنکور رو توی یه ظهر سرد زمستونی دادم م ...محل برگزاری  توی یه مدرسه ای بود که برای بچه شاهد واسیر و اسرا و اینااا ساخته  بودن ...مدرسهه خدااا بود از همه لحاظ !

اونوقت ماها که نه نه و بابا هامون همه زندگیشون رو از دست دادن و...از صفر شروع کردن...بدبختی کشیدن...ترسیدن...لرزیدن...تا الان که شکر خدا به اینجا رسیدن باید توی مدارسی درس بخونیم که رفاه دانش اموزاش فقط حرف مفته...بیخیال...از ما که دیگه گذشت...باشد برای دیگر بازماندگان در راه علم!

خلاصه توی  یه همچین جایی بود...توی یه سالن خیلی بزرگ (سالن اجتماعات مثلا)...صندلی ها روی موکت چیده شده بود...و مسلمااا که ما باید بدون کفش وارد اونجا میشدیم...منم هی وسط تستااا پاهاممم یخ کرد.. هی یخ کرد...کمرمم دردش بدتر شد...نامردی نکردم پاهام رو جمع کردم و چهار زانو نشستم رو صندلی!

والاااا...شوفاژشونم که خدا رو صد هزار مرتبه شکر واسه دکور و قشنگی بوددد...هی هم برق میرفت اعصاب ما رو متشنج کردن(باباااااا!!!)...  فکر کنم نزدیک شونصد بار بود که هی برق رفت و اومد...

وسط تست ها هم جو ادبی ما رو گرفت و طبع شاعریمون گل کرد:

"" تب آن شعر تو دارم یا رب.....جز تو معبودی ندارم یا رب....

یاری ام کن در این محفل بی یار خدااا.... که تو معبودی و محبوبی و یاور یا رب""

اینم از این...

دیگه ساعت 5 اینطورا بود که بلند شدم...

اومدم  توی حیاط... یه سوز سردی می اومددد...وقتی هم اومدم یا اهنگ " دوباره دل هوای با تو بودن کرده...نگووو این دل دوری عشقتو باور کرده..." مواجه شدم...

خلاصه عصر جمعه و این اهنگ و بعدم غروبش خیلی حال گیری بود!....

نوشته شده در  شنبه 28 دی1387  توسط عاقل ترین دیوونه دنیااا  |