تبليغاتX
عاقل ترین دیوونه دنیااا

عجب حال و هوای باحالی شده...

یه جور ملسه...نه اونقدر سرده سرده نه اونقدر گرمه گرم م م...ولی شبهااا یکم سرد میشه...

هنوز هواش اونقدر گیج کننده نشده...

این فروردین که بیاد دیگه منم به زور باید از تختخواب جدا کنی...ادم همش دلش خواب میخواد...

البته بماند که این فروردین هواش خیلی قاراش میش و اصلانم بهش اعتباری نیست...(دقیقا مثل متولدینش...ثبات نداره)...

هی میگم خدایا کی این اسفند تموم میشه...همه چیز شلوغ...همه چیز درهم...همه چیز غیر نرمال...همه عصبی هستن و دغدغه های فکری و مالی وکاری ...شب عید...

منم تا یه هفته پیش در حد خیلی بد عصبی و به هم ریخته بودم...همه چیز ریخته در هم...مثله چند تا نخ که به هم گره خورده باشن...عروسی و جشن های فامیل...بعضا یه چندتا خرید شخصی... عیدی ها و هدیه های خواهر زاده هااا...تولدااا...... درس و زندگی و خلاصه کلاس زبانم و امتحاناتش...یه سری هم فکرهای خودم که دیگه نور الا نورش کرده بود...

ملت ریختن توی خیابونا ومراکز خرید و هی ی ی ی میخرن...

به نظرم دم عید خرید کردن دیوانگیه محضه...ادم تا میتونه و نیاز نداره  این موقع نباید خرید کنه...چون به عنوان شب عید و خرید و این ها یک مشت جنس بنجل و گرووون رو میریزن توی بازار و میدن به خورد مردم...بعدم همه ماشالله یه کلام...

 موهام رو کوتاه کردم ولی هنوزم بلنده...بازم خوبه چون روی سرم احساس سبکی میکنم....

هنوز دغدغه اون چند ماهه پیش که میگفتم کی این اخره اسفند میرسه رو  دارم و این دغدغه موکول شده به اواسط نوروز...

امسال چهارشنبه سوری رو خونه نیستم...معلوم نیست کجام...تهرانم یا توی راهم...خلاصه کجام؟! نمیدونم.

اما اگر بودم خیلی خیلی خوش میگذشت...سه شنبه دیگه رخت بر میبندیم و راهیه سفر میشویم...

تهران...مشهد....کلااا شمال از این سر تا اون سررر تا بره به استارااا و اردبیل و تبریز...

 خیلی خوشحالم که امسال سال تحویل رو یه جایی هستم که پر از ارامش و انرژی هستش...

پس اینجا یاداور میشیم که:"" سالی که نکوست از بهارش پیداست...""

کلا نسبت به سال جدید و بعدش خیلی خوش بین هستم...احساس میکنم یه ساله خیلی خیلی خوب و کلا فوق خوب بودن هستش...

احساس میکنم قراره اتفاق هایی خوبی توش بیفته و تحولاتی توش رخ بده که خیلی هیجان انگیزه...

امیدوارم که همینجور باشه نه تنها برای من بلکه برای همه.

 

پی نوشت:میشه گفت خیلی وقت بود چیزی ننوشته بودم...گفتم یه غباری از اینجا بردارم...و یکم تکونش بدم...:D

نوشته شده در  پنجشنبه 22 اسفند1387  توسط عاقل ترین دیوونه دنیااا  |