نمیدانم...
نمیدانم که در کدامین منجلاب از ثانیه های عمر توقف کرده ام...
نمیدانم با کدامین ثانیه در تکاپوی جنگم...
نمیدانم با کدامین گناهم در هیاهوی مرگم...
اما خوب میدانم که در تنگنای کوچه های بی کسی در فراسوی خیال این منم که میمانم بی پر و بال...
میدانم که روزی بر سایه عشقت افسوس خواهم خورد و تو را در سرزمین عشق فریاد خواهم زد...
چشم بر هم نمیزنم تا که شاید چهره مدور و بدر زیبایت را رویت کنم تا که شاید ارامش جانم باشد...
ارامشم را روزهاست و مدتی است که گم کرده ام...
در تمامی اوقاتم ان را نیافتم تا که ان را در صدای گرم تو یافتم و طنین دلنوازت بر من ظاهر شد...
ان را دریافتم و دانستم که تو هستی ای معنای ارامش...
چشمانم را با انگشتانه ظریفم نوازش میکنم... چشمانم به کور سویی خیره است...
تمامیه سخن های شیرینت را با خود زمزمه میکنم و تو را در بالاترین جایگاه قلبم مینشانم و به تو رسم دلداری را خواهم اموخت...
گاه در ذهن مدهوش خود دستانی را که در بردارنده دلی است که برایت میتپد و به سمت تو دراز است را تصور میکنم...
انگاه به خود میایم و میبینم چیزی در سینه به نام دل ندارم...
بی هوا به سمت کوچه اقاقیایی میروم که در ان هراسان دلی را جا گذاشتم که هم اینک ارزانی همه دقایق توست...
انگاه به یاد خواهم اورد که ان را نیافتم و به یاد میاورم ان لحظه را که چشم در چشم دست بر ذولف سیاهم کشیدی و بوسه ای شیرین بر لبانم کاشتی و با صدایی مهربان بر من نظر انداختی و سخنه عشقت بر من جاری شد...
بی انکه با تو ثانیه هایم را لمس کنم به تو دل دادم و با عشقت سفر کردم...
"" روز عشاق مبارک""
تنهای تنهااا...
ارام ارام...
سکوته سکوت....
بی انکه برای نجاتم دست و پا بزنم در تنهایی و سکوت محفلم غرق میشوم تا که شاید بتوانم لحظه ای اندک حضور پر از احساس تو را در کنارم تدایی کنم...
تا که خود را در کنار تو بر روی فرشی زرین دست در دست چشم در چشم انقدر نزدیک که هرم نفس هایت صورتم را نوازش کند ببینم...انقدر که از برق چشمانت هل شوم و خجالت بکشم و گونه هایم همچون قرمزیه انار قرمز و همانند نفس های تو داغ شوند...و انقدر سرم پایین باشد تا که دستانه گرم و گیرای تو برای بالا نگه داشتنش یاری ام کند...وه که چه محدود زمانی است...انقدر تنگ و کوتاه که برای پدیدار امدنش هم اینک ضربان قلبم به شمارش افتاده و نفس هایم بی شک سریع تر از قبل است...
بند امدن نفس ها و به تپش افتادن قلبم نیز برای " تووو" شیرینی خاص خودش را دارد...وای که دیوانه این لذتم...!
الان فکر میکنم نزدیک به دو هفته داره میشه که این وبگذر داره واسه ما بازی در میاره...
هر کاریش میکنی باز به سازه خودش میرقصه...
اعصاب واسه ادم نمیزاره که...
امار رو که نشون نمیده هیچ...تضعیف روحیه هم میکنه!...یه زمانی خوب ادم رو متحیر میکردااا...تازگیااا فقط بلده حال گیری کنه...
وقتی هم درستش میکنی تا یه ساعت اول درست کار میده... دو ساعت بعد که اومدی سراغش خفن بر میگرده به حالت اولیه خودش...
یه بار حذف کردم دوباره نصب کردم بد نشد!... یعنی خوب شده بودااا...اما بعد از یه روز باز شد همون اش و همون کاسه!
یه موقعه ها وقتی امار و لینک ها رو میدیدم از یه جاهایی لینک داده شده بود که ادم برق سه فاز از کل وجودش میپرید...ولی خب خوب بود کلی باعث تحیر و جالبناکیه ما میشد...
اما حالا چیکار کنم...؟!!
اگه کسی اشناست میتونه کمک کنه...خوشحال میشویم...و پیشاپیش سپاسگزاریم.
.......
مصرف m&m's شدید رفته بالا...
مصرف رسید به اون 400تاییه!
شوهر خواهر گرام هوامو داره...دستش طلا!
تغییرات اتاق تموم شد...
خیلی جذاب و خواستنی شده...
رنگ مشکی و قرمز توی دکور اتاق هارمونی خاصی با هم پیدا کردن...در کنارش رنگهای زرد و نارنچی این جذابیت رو بیشتر کرده...
خیلی بیشتر از اون 3 قاب عکس سه . کسی هست که بالای تخت خواب به حالت پلکان نصب شدن...و همینطور موکتی که یه جور رنگ بندی خاصی داره و مثل پتو گلبافته و انگار رنگ بندی های قرمزو صورتی و گلبه ای و همه اینا رو توی خودش قورت داده...
کلا همه چیز رنگ و بوی خاص خودش رو میده که ادم رو جذب میکنه...همه چیز تازه... جدید... نووو...
شدیدا به رنگ قرمز علاقه مندم...الان که نگاه میکنم میبینم همیشه اولویت اول رو توی فیوریت کالر من داره...
فرم عینک...قرمز...کیف پول...قرمز...دکور اتاق با رنگ بندی قرمز...رو تختی و...کلا هر رنگی که نزدیک به رنگ قرمز باشه منو جذب میکنه شدیددد...به خاطر این تغییرات و تناسب رنگ شاد و ایده ال خوشحالم...
یه جور ارامش خاص در عین حال پر از شور و حال و سر زندگی داره...
تنها یک سری عکس مونده که جدیدا باید قاب و ظاهر بشن تا برن کنار اون قاب عکس هااا...
به نظرم درسته که رنگهای ملایم برای اتاق خواب مناسبه...اما فکر میکنم یه وقتی دیگه اون ملایمته خودش رو از دست میده و تبدیل به مرده میشه...فکر میکنم همیشه باید یه رنگی باشه که اون شور و شوق رو در تو به جریان بندازه...با دیدنش حال کنی و احساس سرزندگی کنی...
پیشنهاد میکنم رنگهای شاد رو در کنار رنگهای تیره مثله مشکی بیارید تا ببینید که چه هارمونی خاصی دارن...اطمینان میدم که روحیه خودتونم به شدت تغییر خواهد کرد...و از این تغییر شدیدا لذت خواهید برد.
دستام رو بهم گره میکنم و انگشتای هر دو دستم به طور عمیقی همدیگرو لمس میکنن...
خیلی شدید احساس گرمااا میکنم و در عین گرمی خیلی بی حوصله شدم...
هیچ چیز منو نمیگیره...تنهااا یک چیز میتونه(شاید)...!
ثانیه ها و دقیقه ها و ساعت های روزهام همه و همشون به کمترین سرعت ممکن در حرکت هستن...
اونقدر که گاهی از یواش یواش گذر کردنش کلافه میشم...
روزهایی که نیاز به دقیقه داشتم کجا و الان کجا...اما در عین حال دل مشغولی ها و سر شلوغی های خودمو دارم....
نیاز دارم...
یه نیاز...یه نیازی که انگار گمشده بود...اما الان پیدا شده...زنده شده ...
"" لحظه لحظه های بی تو بودن برام زجره ه ه !""
دارم برای یه تغییر خیلی کامل و جدید خودمو اماده میکنم...
یه فضایی که خیلی خیلی خیلی با فضای الان اتاقم متفاوته...
یه دیزاینی که شدیدا میدونم توی روحیه خیلی تاثیر گذاره...
اما این تغییر اونقدر داره سریع انجام میشه که اصلا من خودمم گیج شدم...
نمیدونم باید چیکار کنم...
نمیدونم باید از کجا شروع کنم...
دارم تموم کمد و کشاب هام رو خالی میکنم...
باید خیلی از وسایلم رو دور بریزم...
دور ریختن بعضی هاشون برام یکمی سخته...
از لباس گرفته تا خرت و پرت و کتاب متاب و سی دی می دی...
هی یه چندتا رو نگاه میکنم که نگهشون دارم بعد وقتی فضا رو میبینم که محدوده یکم صورتم کج و موج میشه!
دقیقا همه چیز داره مثل سرعت برق و باد میگذره و زمانی داره اتفاق می افته که من میان ترم زیان امتحان دارم...هم اینکه تازه یکم حالم داره بهتر میشه...همم 3 تا امپول زدم که الان دارم تلف میشم...احساس میکنم انگار الان که نشستم زیاد اون درد کمر رو ندارم...امپولش معلومه جنس مرغوبی بوده...خارجکی بوده!...نزده ما رو گرفت:D
میدونم فردااا...یه روزه استرس زا و اعصاب خورد کنی هست که من اصلا حوصله یه همچین روزایی رو به هیچ وجه من الوجوه ندارم...
انقدر خسته ام...انقدر دلهره و استرس دارم برای امتحان فردا...و کلافه از اینکه چقدر کار دارم که باید توی این اتاق انجام بدم...که یه نیمشم هنوز انجام ندادم... و اینکه فردا باید کلی اینور و انور برم م م م...
اخه خدایاااا من چطور میتونم این همه کار رو انجام بدم م م...خودم رو چند جا کنم؟؟!!!
فعلا انقد ذهنم درگیره و به هم ریخته است که نمیدونم از کدوم دری بگم...
انگار یه چیزی داره منو یهویی هل میده توی یه جایی یه دنیای دیگه...دوست دارم طعمش رووو!
من تحول رو خیلی خیلی دوست دارمممممممممممممممممممم...!
فی البداهه مینویسم...
بدون اینکه از قبل ذهنیتی داشته باشم...
قلمم خسته است...
نایی نداره...
مثله خودم...
مثل تو...
مثل همه اونایی که مثل ما هستن...
................
اما تو فرط این همه خستگی هااا شد لحظه ای اروم کنار هم بشینیم؟!
شد بزاری لحظه ای بهت تکیه بدم؟!
شد لحظه ای بگی بعد از این همه مدت کجای این دل تو غرق شدی؟!
همش شدم امید و ارزو و دلخوشی های واهی...واسه تو...واسه خودم...واسه همه...
شدم همش...درست میشه...غصه نخور...خدا بزرگه....
.................
امشبم مثل شب های قبل...
قورتش میدم...
وانمود میکنم ناراحت نیستم...
وانمود میکنم که در لحظه های انتظار چیزی به من نگذشته...
از یاد میبرم که با یه ببخشید به همه چیز خاتمه میدی...
اخه این قانونه هر بازی ایه... همه سوتفاهم هااا اخرش با یه ببخشید تموم میشه...
...................
دل خوشی هام عمری نداشتن...
همه رو روی هم بزاری جای هیچکدوم از دلتنگی هام رو نمیگیرن...
بازیه تلخیه...ولی با این همه ارزشش رو داره!
..................
پی نوشت : تنهااا از ذهن گذشتن نیست...باید ار دل بگذره تا موندگار بشه!
اینجا داره ریزه ریزه ه ه و کم کم ولی به سرعت زیاد برف میاد...اونقدر که شاید دونه هاش زیاد به چشم نیاد ولی در عرض یه ساعت زمین رو سفید پوش کرد.
این بارش برف مصداق زندگی های خودمون...مصداق عشقمون...علاقمون...محبتمون و خیلی چیزهای دیگه که توی زندگی هست و خیلی کم کم توی زندگی جریان دارن اما اونقدر سرعت تکرارش بالاست که ادم رو متحیر میکنه...ادم رو پایبند میکنه...همیشه اثرات یه همچین چیزهایی که به همین منواله خیلی بیشتر بوده تا اینکه مثله برفی باشه که دونه درشته اما سرعتی نداره...و خیلی زود از بین میره...و همه لذت بارشش به همون چند دقیقه است...
برف رو به خاطر سکوتش دوستش دارم...سکوتی که میتونه ادم رو توی خودش غرق بکنه...سکوتی که لذت خاص خودش رو داره...
تا حالا شده برف رو برداری بو بکشی؟؟! یه بوی ناب... یه بوی سرد...که در عین سردی گرمای وجوده!
امشب نیم نگاهی از پشت پنجره به بیرون انداختم...اون احساس های سال های قبل رو ندارم...برف برام یه تازگی دیگه ای پیدا کرده...که لذتش توی وجودمه...
دیگه با برف نستل و نسکافه نمیخورم... دیگه فریدون فروغی گوش نمیکنم...
به صدای درونم...به صدای بی صدای برف ...به ارامشش...به تموم بی حوصلگی هام گوش میدم...
پی نوشت: امشب در عین اینکه دارم از خواب میمیرم ولی مینویسم و زمزمه میکنم...
به اهنگ" همدرد" از"داریوش" که یکی از دوستای خوب و قدیمیم که با هم کیلومترها فاصله داریم برام فرستاده گوش میدم...
