از اون هفته که من انتخاب رشته کردم و شهر و اینا رو انتخاب کردم و رفتم شیراز و بعد از شیراز که برگشتم یه استرس ویه دلهره خیلی ناجور افتاده تو جونم...
اصلا تا وقتی شیراز بودم زیاد بهش فکر نمیکردمااا...(نبایدم فکر کنم!چقدر من رو دارم!!!)...
همین که از شیراز برگشتم اصلا نظرم برگشت اصلا انگار از این رو به اون رو شدم...
مدام دعا میکنم 4 تا از اولویتهام رو قبول نشم...3.4.10.15...(پیلیز شما هم بدعایید!...)...
اصلا انگار این استرس درس و کوفت و زهرمار نمیخواد از این جونه من بره!(خدایااا کی این بدبختیااا تموم میشه؟! کی من یه نفس راحت میکشم؟!!!)...
مدام هر روز هم باید سوال و جواب پس بدیم که" اری ما در حال خواندن تکالیفمان هستیم!"
امروز اومدم یه کار خیر انجام بدم زدم خودمو ناقص کردم...(چپ نگاه نکن من همیشه کار خیر انجام میدم!)
حالا به این گوله روغن داغ بگو این همه جا واسه اوار شدن باید حتما بیفتی پایین چشم چپ من و یه لکه بندازی عیننا همون جای نرم و پوست نازک ک ک...خدا نصیب نکنه... سوزشه جایی که سوخته خیلی دردناکه...یادش بخیر بچه که بودم چقدر میسوختمااا (ذلیل شم) انگار دردش یادم رفته!بچه بودم صبور تر بودم گویا...!یه یه ربع فقط زیر اب یخ گرفته بودم این صورتووو...الانم باید با بتامتازون بیافتم به بختش...
دیشب با یکی از دوستام از نوع پسر داشتیم بعد از یه مدت حرف میزدیم که خبر یه چندتا اتفاق رو که توی این مدت نبودم رو داد...یکیش خیلی متاثرم کرد...گفت پدر یکی از دوستای مشترکمون چهارشنبه پیش فوت کرده...خیلی جا خوردم و دلم سوخت...خب خیلی دوست داشتم که دوستم رو میدیدم ولی من هیچ وقت در این لحظات نمیدونم یعنی انگار توانایی برخورد کردن رو باهاش ندارم...نه اینکه با مرگ...نه نه!تنها با افراد داغ دیده...سه یا چهار ماه پیش هم یکی از دوستای دوره پیش دانشگاهیم پدرش فوت میکنه و منم از یکی از دوستا میفهمم...از اونجایی که تلفن همراه این دوست عزیز ربوده میشه و ما هم میفهمیم از زدن زنگ خودداری کردیم...اونقدر زنگ نزدن و نرفتن به دیدن اون دوست به تعویق افتاد تا که خودش زنگ زد و بلاخره هر جورکه بود بهش تسلیت گفتم!(ولی آب شدمااا)...
بعد از ظهر هم یکی از دوستای هم باشگاهیم زنگ زده میگه: پاشو بیا دیگه چرا نمیای؟! مریم(مربیمون) کلاسا رو تغییر داده...کارت دعوت میخوای؟!
دیگه اون کلاس 40 نفره نیستیم... جدامون کرده از اونااا...تعدادمون رو کم کرده... بهتر بهمون میرسه...
یکم حرفشو مزه مزه کردم و گفتم تا ببینم چی میشه حتما...
بعد از یه دو دیقه میگه... راستی نبودی خانوم فلانی از فلان باشگاه اومد و یه سریااا که برا توپ زدن تو مایه های دمت گرم بودن رو دعوت کرد...با خنده و شکلک میگه منم بهش گفتم یه نیگاه به زنبیلت بندازه هااا ولی خب نگاه نکرد!...
یعنی وقتی اینو گفت بهش گفتم عزیزم خواهش میکنم دیگه لال شووو!خیلی احساس بدی نسبت به خودم داشتم که چرا هی دارم پشت گوش میندازم... هی امروز هی فردا... اه...
من اگه این کارام روال داشت خوب میشد...هیچیم مثله ادمیزااد نیست...
دوست دارم همیشه یکی بره و منو توی کلاسام ثبت نام کنه و بگه بفرمایید ندااا خانوم خواهش میکنیم برید بتمرگید سر کلاس...امری نیست؟!!
دیروزم این تلفن از دست اون یکی دوسته ما سوخت... هی هر یه دیقه زنگ میزد واسه کلاس زبانمون... دیگه ما را نمود( ها ای که گفتی یعنی چه؟!!!)! منم میدونستم میخواد چی بگه ولش میکردم تا بره روی پیغام گیر تا از روی فون حرف بزنه...(خودش دیگه عادت کرده)....دیگه اخرش با یه چندتا کلام شیرین و رسا و دلنشین که نثار اولیای قدمت دار شد به اتمام رسید!( بد نگاه نکن... من با ادبم!)...
رسما اینجا اعلام میدارم که این مکان برگرفته از سایت سازمان سنجش میباشد وبه صورت انلاین و شبانه روزی در خدمت همگان و برای عموم استفاده از اطلاعات اینجانب رایگان و به شرط چاقوست!!!
مشاوره ای تضمین شده در ارتباط با نکات و اطلاعات دفترچه کنکور در همه موارد...(این تکرار کنکور هیچی که نداشت در عوض ما رو توی ثبت نام کردن کار کشته و مجرب کرد)!!!...
دارم احساس میکنم نطقم تموم شده! " فقط احساس کردمااا""!
پی نوشت: قرار شده من هَوویه زن (خانوم) همسر ایندم بشم....!!!!!!!! بعدم شوهرم به ملکوت اعلا بپیونده زبونم لال من بمیرم زنش نباشه...بعدم اون زنش بره یه شوهر دیگه بگیره!(مبارکش باشه!)... من بچه های شوهرم رو با عشق و به یاد همسر بزرگ کنم!(هررر....هرر...)!
کی بود میخواست ده سال دیگه رو پیش بینی کنه؟!! هم اکنون نیازمند یاری سبزش هستیم!
این کار رو بکنه! از جانبه من هر نوع ایده و ابهاماتی داره ازاده!(شما خیلی بیجا کردی!)...
پی نوشت 2: چقدر اینجا سخن از دوست شدااا...
برگشتم م م م... با یه کوله بار از خاطره و ایام و ثانیه ها و لحظه های خوش که هیچ وقت دیگه بر نمیگردن و همه رفتن و شدن جز یادها و خاطره هااا...
این دفعه خیلی پر انرژی تر...خیلی سبک تر...خیلی مصمم تر...برگشتم...
شاید این سفر باعث شد که من خیلی چیزا رو نه به عنوان فراموشی بلکه به عنوان خاطرات دور زیر پا بزارم و یه جورایی محوش کنم...
"بعضیا میگن خیلی عوض شدم..."...اره خودمم قبول دارم م م... انگار دارم میشم همون خره سابق...
گاهی که به رفتار قبل از سفرم نگاه میکنم میبینم یکم شدید بوده باید اگر میخواد تحولی رخ بده یواش یواش باشه... اما من انگار طلسم رو شکستم و شدم همون "خره عاشق اولی"...میترسم و توی دو راهی گیییر کردم... بگذریم... شاید بعدا در این مورد گفتم...
شیراز و حال و هواش(گیر ندین که دارم تعریف میکنم... چیزی که عیان است)...اصلا یه جور خیلی ناجور روی ادم تاثیر میذاره... میدونی خیلی راحت میشه هوای ملس پاییز رو توش لمس کرد در صورتی که اینجاها و یا خیلی جاهای دیگه سرمای زمستون چیزی به نام پاییز به جا نزاشته...
هنوز برگای سبز درختای نارنجش طراوت خاصی به خیابوناش مخصوصا هوای شب حافظیه میده...
همه ی اون مدتی که شیراز بودم یه طرف اون روز اخر هم یه طرف...
صبح روز اخر... تونستم با 3تا قرص مسکن خودم رو تا اخره اون روز مثل ادم نگه دارم... بارونی که اون روز صبح میزد و همراه با باروون یواش یواش برگاهای زرد هم از درخت میافتادن عجیب ادم رو حالی به حالی میکرد...
ادم بی احساس هم اونجا میبود شدیدا احساساتی میشد...
زیر بارووون و گوش دادن به اهنگ :"" دلم برات تنگه عزیز... یادی نمیکنی ز من... دارم دیوونه میشم و نمیبینی نیازه من... میخوام ببینمت ولی فاصله از من تا خداست ت ت... خودم هزار و یک طرف... همه حواسم به شماست... وقتی نمیبینم توروو... چشمام و واسه کی بخوام... نفس برام سمی میشه هوا رو واسه کی بخوام... "". جای حرفی واسه گفتن نمیزاره...
خلاصه برگشتم خونه و یه دو ساعتی مثلا استراحت کردم...پنجره رو که باز کردم... هوای بیرون و منظره بیرون و خیابون و ماشینا و صدای حرکت ماشینا روی اب باروون یه حس جالبی داشت برام....
آآآآآم م م... هوا یکم سرد شده بود و مدام بارووون میزد... دلهره منم واسه اینکه بتونم یه دوست عزیز رو توی اون روز بارونی و توی اون هوا ملاقات کنم اذیتم میکردو شدیدا کلافم کرده بود.. از یه طرف منتظر بودم ببینم پسر خاله عزیز میتونه بیاد بالاخره یا نه؟!.ولی دوست داشتم که بشه...دوست داشتم که همه چیز در حد نرمال خودش اتفاق بیفته و بشه...
ساعت شانس من: از ساعت 3:30 دقیقه تا ساعت 4 و ده دقیقه...دقیقا من یا با تلفن حرف میزدم یا اس ام اس میدادم...ساعت 4:15 دقیقه همه چیز به حد واسط نرمال رسید...
ساعت حدود 6 توی یک هوای دلچسب و به قول بعضیا هوای دونفره توی حافظیه... من به اون حس نرمال خودم رسیدم...
حافظیه برام قشنگ تر از همیشه... دلچسب تر و خواستنی تر شده بود... نم نم باروون میزد ولی چیزی احساس نمیشد...جدااا که من هوا به این خدایی ندیده بودم...این دفعه مطمئن بودم که با این اوصاف و این همه مزیت هااا حضرت حافظ منو خواسته... تا طلب کنم... تا بخوام...(اعتقاد نداری مسخره نکن!)...من هم دلم هوایی ی ی ی و...
اون شب با ملاقات دوست خیلی عزیزم توی حافظیه و گذروندن و طی کردن خیابونهای شیرازو کر کر خنده و حرف ها و خوردن بستنی قیفی های شکلاتی ""بابا بستنی"" و چشم چرونی بعضیااا(وجای خالی حضور یک عزیز خیلی دوست داشتنی) و اخر هم فلکه گازووو(آخی عزیزم م م...یادته؟!) به پایان رسید...منتها ملاقاتمون تموم شد اونم با یه عالم خاطره های تکرار نشدنی...ولی تازه منو پسر خاله عزیز توی اون هوا که کم کم داشت قاراش میش میشد رفتیم و نشستیم روی یک صندلی توی پارک تا ساعت 10 و اینا به وراجی... اونم همش به خاطر پا درده من با چکمه های پاشنه بلنددد(ذلیل شم!)...
اون شب وقتی برگشتم خونه... یه احساس خاص درونی داشتم... یه حس ناب... یه حسی که واسه به وجود اومدنش خوشحال بودم...
هنوزم خوشحالم م م...
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد...کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی
یارب به که شاید گفت این نکته که در عالم...رخساره به کس ننمود ان شاهد هر جایی
ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست... شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی
ای درد توام درمان در بستر ناکامی...وی یاد توام مونس در گوشه تنهایی
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم... لطف انچه تو اندیشی حکم انچه تو فرمایی
فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست.. کفر است دراین مذهب خودبینی و خودرایی
زین دایره مینا خونین جگرم می ده... تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل امد...شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی...
ز رکن آباد ما صد لوحش الله///که عمر خضر میبخشد زلالش
میان جعفرآباد و مصلا///عبیرآمیز میآید شمالش
به شیراز آی و فیض روح قدسی///بجوی از مردم صاحب کمالش
که نام قند مصری برد آن جا///که شیرینان ندادند انفعالش
صبا زان لولی شنگول سرمست///چه داری آگهی چون است حالش
گر آن شیرین پسر خونم بریزد///دلا چون شیر مادر کن حلالش
مکن از خواب بیدارم خدا را///که دارم خلوتی خوش با خیالش
چرا حافظ چو میترسیدی از هجر///نکردی شکر ایام وصالش...
میخواستم شعر رو کوتاه کنم ولی نمیدونم چرا دلم نیومد که نگم... در هر حال این مقدمه ای بود که من بگم دارم میرم سفر اونم به شهر گل و بلبل و سنبل(""شیراز""... یعنی شما نمیدونستید)!
به قول یه بنده خدایی بلاخره حضرت حافظ ما رو برای دومین بار در سال جاری طلبید... باشد که روزی همگان شود...
چقدر دعای بعضی ها زود مستجاب میشه... !
اها راستی تا یادم نرفته بگم اینجا: اینایی که میخوان علمی کاربردی ثبت نام کنن برن ثبت نام کنن هااا!بعد فردای روز بابت حواس پرتی هاشون نیان خره منه بدبخت رو بچسبن!
پارسال ما خودمونم دیر فهمیدیم بعد ملت شاکی شدن که چرا ما رو نخبریدی!(انگار اینجا سازمان سنجش یا شبکه خبرگزاریه!)... بدبختیه دیگه...
امسالم اومدیم کار خیر بکنیم به بعضیا گفتیم پشتشون رو به ما دادن و همچین یابو هوایی اب دادن که ادم حیرت میکرد...(همونایی که میگفتن ما رو بخبر...!)...
در هر حال اینم گزیده ای بود از ماجرای پارسال که با رفتار اطرافیان ما بسیار ر ر بسیاررر شگفت زده میشیم...باشد که خداوندگارمان شگفت انگیزشان کند و همچنان به درجه ذلالت نائل!
بی شک جای تک تکتون خالی!
ما رفتیم م م...
بزن تار که امشب باز دلم از دنیااا گرفته...
بزن تاررر...
بزن تا بخونم با تو اواز بی خریدار ...
برای کوچه غمگینم... برای خونه غمگینم...
برای تو...
برای من...
برای هر کی مثل ما ...
برای میخونه غمگینم...
بزن تار ای همیشه با منو از من قدیمی تر...
واسه اونکه تو کار عاشقی میمونه غمگینم...
بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته ه ه ه...
بزن تاررر...
به راه عاشقی مردم...
به خنجر دل سپر کردم...
واسه هر کی که اسون نیست...
برای جاودان بودن...
واسه عاشق دیگه راهی به جز دل کندن از جووون نیست...
بزن تا بخونممم... همینووو میتونم...
پی نوشت: این پست رو بعد از یه جشن تولد دارم هوا میکنم... در عین فوران کردن هیجان تا دو ساعت پیش... خیلی سریع و به سرعت نور دارم فروکش میشم...(ای کاش... ای کاش میفهمیدی!)...
پی نوشت۲: اینروزااا کلی فیتیله پیچم...
** از بسته شدن وبلاگ"" گندم خانوم"" از اون روز و ساعتی که فهمیدم واقعااا ناراحت شدم...
اونقدر که اشک تو چشام جمع شد و میخواستم یه پست در این خصوص واسش آپ کنم...
"" گندم عزیزم"" ای کاش هیچ وقت اون همه میلی رو که برات نوشتم رو پاک نمیکردم و همه رو برات میفرستادم... ای کاش انقدر زود...ای کاش و ای کاش ش ش ش ش...
""دلمو سوزوندی... برو حالشو ببر...!!!""