تبليغاتX
عاقل ترین دیوونه دنیااا

باز امدم یکبار دگر از راه سفر

گل داده باز گلخونه ی دل از بوی....

 سفر تقریبا یه هفته ای ما به مقصد مشهد تمومید و ما با کوله باری از سرما برگشتیم....

گفته بودم تو یکی از پست هام که چندتا تولد دعوتم اما غافل از اینکه یه تولد رو خیلی غیر منتظره دعوت شدم...

وای وای... من تا حالا به عمرم حرم امام رضا و مشهد رو به این شلوغی ندیده بودم... یعنی این چیزی که من الان میگم فقط به گفتنه... از قدیم گفتن "شنیدن کی بود مانند دیدن" یه چیز غیر قابل وصف و توصیف...

من جشن های دیگه هم پا بوسی اقا امام رضا رفته بودم ولی این یکی دیگه اخرش بود...تا چشم کار میکرد ادم بود...

به فاصله هر یه قدم یه قدم یه ادم ایستاده بود...زیرزمین جدیدی که تازه تاسیس شده بنام "دارالحجه" واقعا معماری قشنگی داره.... اصلا ادم وقتی داخلش میشه دیگه دوست نداره ازش بیاد بیرووون...انقدر که این بنا قشنگ و شیک و تمیز ساخته شده...شب تولد اقا شاید از سه ربع ساعت بیشتر بعد از اذوون نقاره زدن و چقدر که دلم هوایی شد و صداش ارامش خاصی داشت...به یاده همه بودم و یادشون کردم...

انقدر اونجا شلوغ بود که خادمین اقا خیلی جلوتر از درب ورودی و نزدیک به خیابون ایستاده بودن و زائرین رو راهنمایی میکردن...انقدر شلوغ بود که من چادرم به معنای واقعیه "جر" (لطفا "ج" اصفهانی تلفظ شود مثله جوجه)جر خورد...باورم نمیشد...اگر میگفتم چادرم مثلا دوختش ماله چند ساله پیشه و جر خورده یه چیزی. ولی من این چادر رو دقیقا  9 یا10 ماه پیش دقیقا بازم قبل از سفر به مشهد دوخته بودم .یعنی هنوز یه سال هم نشده بود...خب اینم از این که خیالی نبود...

ملت گروه گروه میومدن و همچین این چادر ها رو دور گردن و کمر بسته بودن که ادم وحشت میکرد... میگفتی خدایا اینا دارن میرن کجا؟!انگار میخوان برن بجنگن...

من نمیدونم تا کی این مردومون میخوان طرز درست زیارت  کردن رو یاد بگیرن...(اونجا که بودیم یه دختره جوونی رو که مثله مار به خودش میپیچید رو زودی بردن اورژانس معلوم نبود با ارنج زده بودن تو کلیه اش تو اپاندیسش(خادمه گفت)... واویلااا جیغ میزد از درد...حالا این زیارت درسته خدایی؟!)...

اوووووم...دیگه بگم از هوای فوق العاده سرده مشهد... وای این مردم مشهد چطور اونجا زندگی میکنن؟!(احمد جواب بده!)... سرما و سوزش میزد تو استخون و دمارتو در میاورد...

ساعت 10 شب که به اسمون نگاه میکردی یه تیکه سفید بود مثله ساعت 4 عصر ولی نه برف داشت و نه باروون... من میرفتم بیروون و می اومدم هتل یه راست مینشستم رو شوفاژ یه زنگم میزدم پایین چای بیارن تا یخم اب بشه...افتضاح بود هواش... یعنی اینا یهو از تابستون رفتن تو زمستون...چیه اینجوری بابا!...

مامانم الان که برگشتیم شدید سرما خورده...ولی خودمونیمااا هوای اصفهان تو مایه های دمش گرمه به خدااا...

اصلا همین که از هواپیما اومدیم پایین شدیدا تغییرر جوِ اب و هوایی رو میشد حس کرد...من اونجا که بودم دوتا بلوز و مانتو و روش یه پالتو و کلاه و مغنه و شال هنوزم جواب نمیداد...انگار تو سیبریی...حتی از دی ماه پارسال که زمستون بود سرد تر بود...

خلاصه... اینم از سفرنامه ما...

قبل از اینکه این سفرنامه رو بنویسم... میگفتم حتما چند صفحه میشه ولی خب انگار همش پرید...

مرسی از کامنتهای پست قبلی همگی جوابیده شد...

 پی نوشت: از این سفر امدیم و دیگه وقتشه که تمومه برنامه های موجود در ذهن سرشار را عملی و اجرا کنیم...گویا دیگه تابستون تموم شد(هررر...هرر...)...

نوشته شده در  شنبه 25 آبان1387  توسط عاقل ترین دیوونه دنیااا  | 


اووووووم...

این دو روز اخیر خونه نبودم...

یا اگرم بودم همش به اندازه یه ساعت یا دو ساعت...که بیست دقیقه اش به نت متعلق بود واسه باز کردن و دیدن و خوندن و... کلی دیگه!

حال و هوای بارونی و مه های صبحگاهی ساعت 5:30 صبح یه جور خیلی عمیق روی احساس ادم تاثیر میزاره!

اخ از اون روزی رو که روبه روی زاینده رود نشسته بودیم و باروون نم نم میبارید و یه عالمه کلاغ هم اونوتر نشسته بودن و یه جور سکوت جالب و خوردن همبرهای آرابو...عجیب توی این چند روز به دلم نشست و حال داد...(میخوام هنوزززز...)...

هیچ وقت اون روز به یاد موندنی رو یادم نمیره...یادم نمیره که چقدر یه حس خاص پیدا کردم...یادم نمیره که شبش از گلو درد و سرمای توی تنم داشتم میمردم...! هوووووم م م...

 من تا حالا کلاغ  رو از فاصله خیلی نزدیک ندیده بودم...چقدر سیاه و یک دسته واقعا. و چقدر زشت و وحشت اوره...الکی نیست که ازش توی فیلمای وحشتناک استفاده میکنن.

 توی این چند روز اخیریه دوست گل بهم یه دستبند داده که با داشتنش برام یه حس و یه خاطره قشنگ زنده شد...

به سلامتی و میمنت و مبارکی  از استفاده پنکیک برنزه استعفا دادیم و به رنگ روشن روی اوردیم...روشن نه سفید گچی هااا... رنگ معمولی پوست خودم...اخه دستهام واسم یه معزل شده...اوف ف ف... ولی خب کلا بعد از یه مدت خدایی تنوعه...استفادش خیلی طولانی شده بود...

مدل ابروهامو عوضیدم...ولی بازم راضی نیستم...

موبایلمونم انگار داره به ملکوت اعلا پیوسته میشه از شانس گندمون در این موقعیت فعلی که نیازش دارم... از بس این نی نی فسقلیه کردتش تو دهنشو و همانندی گوشت کوب بر زمین کوبانیده...دو تا از چراغ دکمه هاش روشن نمیشه... بکش درست کار نمیکنه ... اس ام اس هم به حمد و توفیق الهی نمیفرسته!هم اکنون به سونی اریکسون مدل جی 100 آی رو اوردیم که عند جواددده...ولی کار کردن باهاش خدایی خفنه...اصلا باهاش حال نمیکنم...

توی ذهنم هزاران هزار حرف نگفته وول وول میخوره که واسه به هم وصل کردنشون مجالی نیست...شاید الان واضح باشه...چون از هرجایی حرف زدم الاااا...

احتیاج به یه مغز تکونی محشر دارم که انشالله توی این هفته انجام میشه...

""دارم واسه تقریبا یه هفته میرم مسافرت... حدس بزنید کجا؟؟! ""

پی نوشت: درغیاب من کم پست بزنید وکم آپ کنید...(در صورت لزوم اصلا آپ نکنید...:دی)

نوشته شده در  جمعه 17 آبان1387  توسط عاقل ترین دیوونه دنیااا  | 


""من اگه یک شنل نامرئی کننده داشتم چه کار می کردم؟""...

 من اگه یه شنل نامرئی کننده داشتم مطمئننا به جاهایی میرفتم که اوصولا خیلی عادی نشه رفت اونجاها.

مسلما چون این توی ذات همه ما ادما هست دوست داریم وارد حریم خصوصی دیگروون بشیم و نوع زندگیشون رو از نزدیک ببینیم و اگه اون دیگروون ادمای مثلا مهمی هم باشن که دیگه قبهااا.(مثل رییس روسااا... مثل کله گنده های...))... قصدم کار غیر اخلاقی و پرده برداری از زندگی شخصی دیگروون نیست ولی خب دوست دارم ببینم روزمرگیشون چطوریه! دوست دارم به جاهای مرموز و اسرار امیز برم و کشف کنم...

قاعدتا اگه من یه شنل نامرئی داشتم میرفتم به هر جایی که دوست داشتم سفر میکردم(خارج از ایران) بدون هیچ ویزای شینگل و مینگل و پینگل و هزار کوفت و زهرمار و بدبختی.بدون هیچ حد و مرزی.به همه اون جاهایی که واقعا ارزش دیدن داره...ارزش سفر کردن داره...

میرفتم اونجایی که الان دوست داشتم باشم ...(اشک ... اشک ک ک)...

و اگر این شنل در دوران مدرسه به من میرسید حتما نمرات هندسه  ام رو تغییر میدادم...

 و همانا که این شنل نیست و ما هم زیاد از حد سواستفاده کردیم...!

من هم بچه خوبی ام  اصلا کارهای غیر اخلاقی نمیکنم!!!( اره جونه عمه ام!).

پی نوشت : بازی بدی نبود...باعث شد ما یکم به مخیله خود فشار اوریم و قوه تخیل خود را تحریک کنیم.

پی نوشت2: سپاس فراوون از گندم عزیزم بابت دعوتش.

پی نوشت3: هر کی دلش خواست این بازی رو ادامه بده. برای عموم و تمامی گروه های سنی(الف.ب.ج... و کلیه حروف الفبا) ازاد است...

من همه رو دعوت میکنم...( سخاوت رو یاد بگیر...!)

پی نوشت 4: ولی واسه " سمیه" کارت دعوت مخصوص میفرستم!

نوشته شده در  شنبه 11 آبان1387  توسط عاقل ترین دیوونه دنیااا  | 


ادم خودش هم بخواد یه قالب ثابت واسه وبلاگش داشته باشه ملت نمیزارن.

خدایی من نمیدونم این چه صیغه ایه...

یه بار بلاگفا نمیزاره... یه بار تاریخ انقضا قالب از سایت ساپورت کننده سر میاد...یه بار فلان میشه... یه بار اینطور میشه... یه بار اونطور میشه....

اخه من چیکار کنم؟؟! پوف ف ف ف....

حال و حوصله گشتن و پیدا کردن قالب هم زیاد ندارم.(ای ذلیل شم من که هم خدا رو میخوام هم...).

فعلا تا اطلاع ثانوی این قالب باشه تا یه فکری به حالش بکنم. اخه مجبور بودم انتخاب کنم اینو چون وبلاگم اصلا بالا نمیومد.به خاطر اینکه مطالب رو نشون بده باید قالب رو عوض میکردم. در هر حال هر چی سایت و وبلاگ قالب و تم سراغ دارین اگه معرفی کنید با اغوش باز پذیرا هستم م م م.

پی نوشت:مرسی از لطف همگی... اخرش تونستم قالب قبلی رو برگردونم. امیدوارم که باز خراب نشه و بازی در نیاره...چون اصلا حس گشتن نیست...دیوونه شدم تا ژیداش کردم.

 

نوشته شده در  پنجشنبه 9 آبان1387  توسط عاقل ترین دیوونه دنیااا  | 


بعد از یه مدت خیلی طولانی که میخواستم سیصد و شصتم رو راش بندازم ولی خب بنا بر دلایلی هر دفعه به تعویق می افتاد این دفعه  بلاخره راهش انداختم و یه دستی به سر و روش کشیدم...

تو این روزااا برام سرگرمیه جالبی شده...

کلا انجام یه سری  کارایی که بعد از یه مدت انجامشون میدم رو خیلی دوست دارم. یه جور گیرایی خاص داره...

با راه اندازی این 360 نیست, قبلا خیلی کم می اومدم نت و از هر درد و دیوار وسوراخ و درزی واردش می شدم الان که دیگه علنی رخت خواب و ظرف و ظروف و همه زندگی رو دوباره منتقل کردیم اینجا... شدیدااا از این کار خود اظهار ندامت و پشیمانی میکنیم و همی دلمان برای والدین عزیزمان کباب میشود... شدیدا به درجه ذلالت نائل شویم که اینگونه کارهای خبیث از ما سر میزند...

 

- اینروزااا خارش دستم خیلی زیاد شده...

گاهی اوقات توی نوک انگشتام احساس میکنم تمام سلول هاش و گلبولهاش و همه و همه مثل  اب جوش قل قل میکنن... همچین احساسی رو واقعا دارم...ولی هیچ وقت به داغیه اب 100 درجه و جوش نیست...

پی نوشت: واسه این پست ناچیز من همزمان هم سیب میخوردم... هم اس ام اس میزدم... همم زیپ کیفمو میدرستیدم...!(ببین چه کارای سختی)... .2) تا یه دو هفته دیگه اتفاق های خوبی امیدوارم بیفته(البته درونی نه!)...3) همچنان سردم...

4).واسه سرد بودنمان همانا از دوستان عزیزمان الفاظ شیرینی در یافت نمودیم که همی انان ما را""  بچه سوسول ""خطاب نمودند.(هررر...هررر). از ایشان قدر دانی میکنیم.

5)داشت یادم میرفتااا... از بعضی ها هم شدید سپاسگزاریم که در امر مهم"" منو سیصد و شصتم"" ما را یاری نمودند... ومیدانیم از دستمان همانا ارزوی مرگ نمودند و همی قصد بر خودکشی کردند.از همین جا به این دوست عزیز درووود میفرستیم و برای شادی روحش اصلا سکوت نکنید.

۶)فکر میکنم در تاریخ وبلاگ نویسیه من این اولین پست کوتاهم باشه...(از عجایبه خلقته...)...

   فکر کنم دیگه تموم شد!

نوشته شده در  سه شنبه 7 آبان1387  توسط عاقل ترین دیوونه دنیااا  | 


 باز باران با ترانه ....

                          با گوهرهای فراوان...

میخورد بر بام خانه...

                         یادم ارد روز باران....

گردش یک روز دیرین...

                         خوب و شیرین...

توی جنگلهای گیلان...

                      کودکی ده ساله بودم...

 

پی نوشت: واقعا چه شیرینه...

میخواستم اظهارات ادبی خودم رو شکوفا کنم(اوه... اوه...!) .ولی فعلا مجالی نیست... ایشالله در روزهای اتی...

نوشته شده در  یکشنبه 5 آبان1387  توسط عاقل ترین دیوونه دنیااا  | 


- یادت بخیر...

یادش بخیر یه زمانی چقدر رادیو جوان گوش میدادیم هااا...

الان که دارم نیگاه میکنم میبینم رادیووو هم انگار کم کم از روزمرگی ما محویده شد...

یادش بخیر یه زمانی با برنامه علی زیایی""رادیووو جوان ""تا پاسی از شب بیدار میموندیم و به برنامه اش اس ام اس میزدیم.

چه شب هایی که یه اهنگ دلخواهمون رو برامون پخش میکرد و اون اهنگ رو واسه هم اس ام اس میکردیم.

یادش بخیر چقدر """ این چه زندگی ایه""" علی زیایی با همون لحن خودش ورد زبونمون شده بود.

واقعا چقدر دلم واسه اون شب ها تنگ شده.

دیگه حتی شب هفتمی هم نیست که دلمون خوش باشه و نه زیگ زاگی.

دلم یه برنامه ای میخواد توی همین مایه ها... که بشه توش شادی و انرژی و جنب و جوش رو پیدا کرد.

 - حسود هرگز نیاسود...

 خیلی وقته که به حسادت یکی پی بردم. کسی که ظرفیت دیدن موفقیت دیگرون رو نداره و تموم حرفاش پر از دروغه. و همش پر از رویاهاییه که به زبون میارتشون و وانمود میکنه که حقیقته ولی نیست.

اسمش رو چی بزارم موندم هنوز؟!

بهش بگم دوست؟ حسود؟بدخواه؟... واقعا نمیدونم... به خاطر همچین الفاظی از خودم خجالت میکشم...

جالبه که مدت زیادی دارم این رابطه رو با اون سر میکنم. و اگه هم تا الان دووم اوردم با تموم حرفا و با اون ضربه ای که به من زد و دروغی که به من گفت فقط به خاطر اینه که شاید حرمتی واسه دوستیم قائلم و به خودم میگم که این مریضه.ادم سالم هیچ ادعایی به داشته هایی که همه عالم و ادم دارن نمیکنه. فخر نمیفروشه.حسودی به حد زیاد به دوستش نمیکنه.دروغ بزرگ نمیگه که بعد اگه گندش در بیاد خودش رو بزنه به کوچه علی چپ.(واقعا جالبه).ما میترسیم دروغ کوچیک حالا در حد همون مصلحتیش بگیم یه وقت دستمون روشه. ایشون میگه به حد گزاف و زیاد تازه وقتی دروغش در میاد به روی خودشم نمیاره!

از دست خودم ناراحتم. که احمقم.هر چی میکشم از دست خودم میکشم.از بس روی زیادی میدم.دستم هیچ وقت نمک نداشته.یه همچین ادمایی هیچ وقت خوبی تو چشاشون نمیاد تازه طلبکار هم هستن.

از ادمایی که زیاد از حد معمول حسودن و خوبی و موفقیت دیگرون رو نمیتونن ببینن و حرف از اتفاق هایی میزنن که هیچ وقت اتفاق افتادنی نیست متنفرم.درسته که ادم اگه ارزو یا رویا داشته باشه بهش میرسه ولی نه اینکه هنوز تو ذهنته طوری وانمود میکنی که هست و بعد گندش در میاد که نیست تازه طرف روحشم خبر نداره .

- اینم یه نوعشه!

اس ام اس زدم حال طرف رو بپرسم... با یه شخصیته حق به جانب جواب داده... من هستم ... تو چرا زنگ نمیزنی؟!! اینجاست که از بالا تا پایینم اتیش میگیره... جالبه که طرف میدونه زرت تلفن خونمون به یاری حق در اومده بازم حرفای چرند میزنه... از کاره خودم پشیمون شدم...گفتم ببخشید/ غلط کردم حال شما رو پرسیدم/ از این به بعد وقت میگیرم/ بعدم کسی از شما نخواست که زنگ بزنی!!!

بدم میاددددد...

دیگه حال هیچ کس رو نمیپرسم. دیگه نمیخوام به یاد کسی باشم. نمیخوام از کسی دلجویی کنم. نمیخوام مهربون باشم. انگار برعکس همه اینا باشی بیشتر خاطر خواه داری و تازه بیشترم سراغت رو میگیرن...

همش با این جمله که همه گرفتارن همه مشکلات دارن خودم رو گول میزنم... ولی همش خیالی خوش و زهی باطله... چون بعد به خودم میگم یعنی من بیکارم؟ یعنی من واسه خودم هیچ دغدغه ای ندارم؟!!! ای بابااااااا......

- اندر احوالات اینجانب!

دارم سعی میکنم والیبالم رو دوباره شروع کنم...این ماه خیلی ماه شلوغ پلوغیه حتی تا اوایل ماه اذر و شایدم تا نیمه هاش...یه کارایی هم دارم میکنم... همشم خوبه. (ها ... هااا...زور نزن نمیگم چیه!!!).

کلی تولد مولد ریخته سرم...هر کدوم هم به فاصله دو روز و سه روز از هم.  یکی از تولدا که اوایل اذر هستش احتمال میدم سنگین پام دربیاد.

یه تولد خیلی خیلی مهم هم قرار اتفاق بیفته که همه منتظرش هستیم. اونم زایمان ابجی کوچیکه و تولد نی نیش...

یه شیرینی هم گویا بدهکاریم... ولی کف گیرمون به ته خورده...شدیدا تقاضا مندیم که همچنان منتظر باشید تا از ذهن های سرشارتون به فراموشی سپرده شود...(هررر...هرر...).

زین پس سخنی نیست...

نوشته شده در  چهارشنبه 1 آبان1387  توسط عاقل ترین دیوونه دنیااا  |