تبليغاتX
عاقل ترین دیوونه دنیااا

ما ادما طی زندگی روزمرمون و با توجه به جو جامعه و شرایطمون گاهی اوقات شاهد چیزاهایی هستیم که برامون یکم باور و درکش سخت و دور از ذهن هستش و یکم برامون تعجب اوره.

حالا فرق این سختی و درک این موضوع مربوط به چیزه بدی نیست  بلکه اتفاق های خوب و جالبی هستش که در عین کم تکرار شدن داره به دسته فراموشی سپرده میشه و اتفاق افتادنش ادم رو متحیر میکنه تا حدودی!

مثلا همین نت خودمون... هممون خوب میدونیم فضای مجازیش و استفاده بهینه و به جای اون خیلی توی زندگی هامون تاثیر گذار بوده تا به امروز(البته مثبت).  اما انقدر بد توی ذهن ما کردن. انقدر ازش بد گفتن که واسه ما یه فضای وحشتناک... پر از حیله و نیرنگ پر از پلیدی تو ذهنامون درست کردن... که همین بیم باعث خیلی از اشتباهات از جمله همون دروغگویی واضح هستش...

انقدر ذهنیت ما رو تغییر داده بودن نسبت به این موضوع که اگر فردی پیدا میشد در نت و روی تموم حرفاش صداقت داشت این ما بودیم که میگفتیم داره دروغ میگه و حرفاش رو رد میکردیم... یعنی حتی خوب هم توی ذهن و چشم ما جلوه ای نداشت... ولی من فهمیدم نه... این مسئله فقط فقط یک کلاغ چهل کلاغ هستش و یه جورایی هم منفعت برای افراد سود جو و همین طور رعب و وحشت انداختن در دل خونواده هااا بلاخص والدین گرام..(اوه اوه... سود جووو!!!)...

گاها و عیننا میبینیم که نه... واقعا هنوز افرادی هستن که بشه بهشون اطمینان کرد... بشه روی حرفشون حساب کرد... بشه اونا رو به عنوان یه دوست اونم از حقیقیش واقعی تر و بهتر قبول کرد... بشه زندگی های خصوصیشون رو لمس کرد و باهاشون همسفر شد... بشه ازشون یاد بگیریم... بشه که سنگ صبوری داشته باشیم بدون هیچ منتی... بدون هیچ ترسی... بدون هیچ وحشت و دلهره ای...

گاهااا ادما وقتی یه همچین چیزهایی رو دور از زندگی واقعیشون لمس میکنن براشون غیر قابل باور هست ولی با مرور زمان درک میکنن که دنیای حقیقیشون شده پر از دروغ و کلک و دودره بازی...انگار دنیا وارونه شده!... بر عکس شده!

جونم بگه برات... توی این هرج و مرج جامعه کنونی و سواستفاده های خیلی از افراد مریض در مراکز و معابر عمومی باعث شده که ما برای امنیت و محافظت خودمون هر نوع فکری بکنیم و طبعا دست به هر کاری البته معقولانه تا جای ممکن بزنیم.

دیروزبود که طبق معمول همیشه سوار تاکسی بودم.گاها خب این مسئله اونقدر برامون جا افتاده و مثله بعضی ها در این وادیا نیستیم وبرامون فرقی نداره که جفت دستمون مرد باشه یا زن. اونقدر دغدغه و گرفتاری و این مسائل هست که این مسائل هم جا افتاده .همم دیگه عادی شده و کسی بهش فکر نمیکنه.خب منم بقل دستم یه اقا پسر خوش تیپ و خوش قد و رعنا و همچین ورزیده و تو پر نشسته بود... در طول راه این بنده خدااا انقدر خودش رو به در چسبوند و خودش رو به اون طرف میکشید که من خودمم معذب شدم.بیچاره فکر میکرد من ناراحتم به طوری که بین منو و اون یه جای دست فاصله بود.برام جالب بود و خنده دار و تعجب اور!

اینه که میگم گاهی اوقات وقتی حرکت های بعضی ها که از روی شرم و حیا و یا حالا شاید غیرت و ناموس باشه توی این جو برامون یه جور جالب و خنده دار و تعجب اوره!

وقتی این مسئله رو واسه خواهرم بازگو کردم دقیقا به مصداق حرفش پی بردم... راست میگفت ما از بس بد دیدیم و بد شنیدیم یه همچین چیزهایی رو که میبینیم برامون تعجب اوره... دسته خودمونم نیست.

بر عکس این نمونه امروز توی تاکسی بر عکس این قضیه اتفاق افتاد. که این قضیه البته یکم مسئله اش بو دار و جنگ و دعواییه و رو حساب تلافی بازی بود.

امروز از شانس گندم توی تاکسی نشستم که توش یه ازگلی نشسته بود که دو سال پیش تو راه دبیرستان خیلی سیریش میشد و این مسئله هر چند بارش به دعوا و همچنین الفاظ شیرین ختم شد.

مطمئن بودم اگر اینبارم بخوام حرفی بزنم یه برداشت دیگه میکنه و منم که دیگه مثل اوایل جنگجو نیستم اعصاب این قرطی بازی ها رو ندارم. خلاصش اینکه اینبار این من بودم که خودم رو از اون دور میکردم تا اون فاصله دیروز که بین منو و اون پسر نجیب به وجود اومده بود الان به وجود بیاد ولی نامرده بی پدر و مادر هر چی از من انکار از اون اصرار بسیار به راحت نشستن و لم دادن.مسافت کوتاه بود و برای تحملش نیازی به جدل و هم دهنی نبود ولی وقتی پیاده شد یه اشغال ابدار بارش کردم که راننده هم فهمید و منم دلم خنک شد.بدبختی بادیگاردم نداریم واسمون غیرت کشی کنه...(شوخی کردم به خدااا... دارم ولی از خریت هاشون فوق العاده میترسم...).سعی میکنم همیشه خودم از پس همه چیز بر بیام. این چیزیه که همیشه از بچگی یاد گرفتم.

ولی نه خدایی اگه من این مسئله رو میخواستم بازگو کنم مطمئن بودم اینبار خفن تموم میشه و الانم که عصر حجر نیست که. اینم میزاریم به حساب... همینجوری.

خلاصش اینکه میخواستم بگم.خوبه ببینیم و با واقعیت کنار بیام و خودمون درک کنیم و خوب و بد رو خودمون تشخیص بدیم. بدونیم هنوزم هستن ادمایی که بفهمن غیرت و مردونگی و احساس و ادم بودن یعنی چی!

هنوزم هستن ادمایی که بشه بهشون اعتماد کرد.بشه باهاشون دو کلوم حرف حساب زد.بشه روی حرفهاشون حساب باز کرد...

والسلام.
نوشته شده در  سه شنبه 23 مهر1387  توسط عاقل ترین دیوونه دنیااا  | 


این بار هم سرخابی ها در صحنه حماسه افریدند البته با گزارش تمام و کمال و چشم گیر جواد خیابانی.

خداوکیلی وقتی فهمیدم این اقای خیابونی  میخواد بازی رو گزارش بکنه بیشتر از نتیجه مساویش ناراحت شدم.

چون این اقا جواد در گزارش کردن هر کاری میکنه از هر چیزی حرف میزنه الا خوده فوتبال و گزارش اون.

مثلا میگه علی کریمی دیریبل زد و چه دریبل زیبایی و از این دیریبلها در بازی فلان هم استفاده کرد و نتیجه گل داد و از این چرت و پرت ها. کل کلامم اینه که به جای اینکه بازی رو گزارش کنه  به وصفه بازی بقیه میپردازه.یا میگه طالب لو چقدر زیبا توپ رو گرفت و مثل دروازه بان های حرفه ای شیرجه زد و اونو مهار کرد و البته هم که اون یک دروازه بان حرفه ایه! حالا مثله دروازه بان های حرفه ای یا خودش حرفه ایه؟! کودومش؟! از یه طرف هم  توپ رفت تا به اون یکی دروازه رسید و یه گل هم زده شد این تازه میگه گلللللللللللللللل...

اون موقع که بازیکن برزیلی وارد زمین شد همچین گفت داره با علی کریمی حرف میزنه و نقشه میچینه انگار چه خبره؟!! یا در مورد تصمیم افشین قطبی در رابطه با سرما خوردگی بازیکن برزیلی...پوف ف ف!!!

نوع گزارشش اصلا مطابق با میل من نیست...از طرفدار های ایشون معذرت میخوام اگه بهشون برخورد ولی نظره دیگه...

از دیدن و دنبال کردن بازی با پدرم لذت میبرم... چون ایشون طرفدار تیم مخالف من هستن... عکس العمل هاشون دیدنیه...

 اوایل من هم که کله ام بو قرمه سبزی میداد  خیلی طرفدار تیم پرسپولیس بودم.همچین داد میزدم ... جیغ میکشیدم... محکم دستمووو میکوبیدم...با دوستا بحث میکردیم اما خدایی چیزیووو نه خراب میکردم و نه پرت میکردم  هر چه که بود در حد شور و هیجانه بازی بود.ولی الان واسه منم تبدیل شده به یه تیم مورد علاقه و به بازی خیلی تفننی نگاه میکنم و دنبالش میکنم و متعصب نیستم... به نقل دوست خوبم کامران منم این عقیده رو دارم:

"الان وقتی یه بازیکن که نه سواد داره و نه هیچ چیز دیگه پولهای میلیاردی میگیره و واسه جیبش بازی میکنه دیگه جایی واسه تعصب نیست .

یادتونه اون قدیما وقتی که دو تیم به عشق مردم بازی میکردن ؟ پولی در کار نبود و عشق به مردم اونا رو میکشوند وسط زمین و مردم هم به عشق بازیکناشون میرفتن استادیوم ولی الان .... وقتی میری ورزشگاه ها و اگه پاستوریزه باشی چیزایی یاد میگیری که .....""

 وای واقعا کسایی که میرن استادیوم من موندم میدونن استادیوم رو با چی مینویسن...؟؟!

اقایون محترم حداقل اگه میرین استادیوم به معنای واقعی بازی رو دنبال کنید نه مثله(خیلی معذرت میخوام از بقیه کسایی که واقعا لایق این تعاریف نیستن...شرمندشونم) وحشی ها به جونه صندلی و در دیوار و پنجره و ماشینها میافتین...

انگار از جایی ازادشون کردن... یا انقدر با خودشون سنگ و کلوخ اوردن انگار اومدن کمک به فلسطینی هااا...

اخه این کارهااا یعنی چی؟! کجای دنیااا این چیزهااا عرفه که بعضی از شما این کار رو میکنید و باعث میشید زندگی بعضی از افراد رو با ندونم کاری هاتون مختل کنید و سلامتی رو ازشون سلب کنید!

ادم وقتی فوتبال های اروپایی رو میبینه کیف میکنه به خدا...ملت همه سرجاشون اعم از خانوم و اقا نشستن و تیم مورده علاقشون رو مودبانه  و با احترام تشویق میکنن... فاصله اشونم تا زمین دو متر دیگه... فکر نکنم بیشتر باشه...اینطور که دیده من بهم اجازه داده و تخمین زدم...اونوقت ما ... یه شصت متر از زمین دورن... بعد با حصار و میله  هم گرفتن دورشون رو تازه بازم جوابگووو نیست...

بازی هم که تموم میشه تازه جنگ جهانیشون شروع میشه...میریزن بیرون و اموال مردم و درب و داغون میکنن...اگه جرات داری برو بیرون... یا ماشینت رو بزار بیرون...!!!

ای بابا... درد ما که یکی دوتا نیست و این قصه هااا هم دیگه قدیمی شده... ملت گوششون و چششون از این چیزااا پره...

حالا من هی هرچی بیام بگم فلان یا بگم بهمان... اونی که بخواد کاره خودش رو بکنه میکنه...میگن کرم از ریشه درخته... وقتی از همون اول یاد نگرفته دیگه وقتی میوه شد فایده ای نداره....

اینم از فرهنگ فوتبال ایران و ایرانی!

 پی نوشت: حالم زیاد خوب نیست...باید مینوشتم...!

نوشته شده در  جمعه 12 مهر1387  توسط عاقل ترین دیوونه دنیااا  | 


من تا میام یه مدت مثل بچه ادم به روال عادی خودم بنویسم  باید یه چیزی اوار بشه رو سرم...

خب تلفن به حمد و توفیق الهی همچنان یه طرفه است ولی با اعمال شاقه و زیرکانه و همچنین موذیانه دولت جنایتکار ندا توانستیم اون یکی خط تلفن رو به خط اتاق به وصلیم...(ها...ها...هااا...)...متاسفانه چون در تنبیه به سر میبریم هیچ گونه تماسی برایمان میسر نیست....

اینم به این خاطر این کار رو کردم چون انقدر که با خودم کلنجار رفتم که توی این مدت برم کافی نت هیچ جوره تو کتم نمیرفت.

یادمه یه زمانی خیلی پایه کافی نت بودم... نمیدونم چرااا هااا؟؟!!! از بس خر بودم بلانسبت شما... ولی خب...

الان دیگه اوضاع خیلی فرق کرده... محیط کافی نت هااا اغلب مثل قبل نیست و انتظاری نمیشه بیش از این ازش داشت چون عمومیه...

یکی دیگه اینکه... سیستم خوده ادم یه چیزی دیگه است....

تمرکز و یا ذهنیاتم شاید با این حالات به وجود بیاد... غیر از این شاید برای جمع بندی کلامم باید وقت بزارم.

خب اینا هم نمونه هایی از مشکلاتی هست در مواقع اضطراری...(مثلا).

 حدود یه هفته کمتر از ماه مبارک رمضون مونده ما هم که زیاد نتونستیم از برکاتش برخورددار بشیم ولی از برکاته صدا و سیمای عزیز بسیار برخوردار شدیم...قرار شده منم برم یه بیلط رفت و برگشت متروی تهران رو واسه برزخ بگیرم...(هررر..هرر).والا ما سوار مترووو شدیم از این خبرااا نبوددااا... شایدم بود و ما گرد جهان میگشتیم... هاا؟؟؟. انگار برزخ دوتا کوچه بالاتره که هر وقت دلت خواست بری و بیای... ای بابا ...هی هر چی میخوام خودمو واسه نقد کردن این فیلمااا نگه دارم ولی نمیتونم انگار... از همون اول انگار معلوم بود چه خبره... ولی از همه کانال های سیما" مثل هیچ کس" بدش نیست...رضا عطاران هم مثلا طنز درست کرده ولی خب نمیشه هم ردش کرد چون اینم مثل داداشی یه جورایی واقعیاته جامعه رو به تصویر کشیدن...

 ادم یه مدت... حتی کوتاه اگه نت نباشه و جاهایی رو که میخواد نره چقدر بعدش که میاد و اون جاها رو میبینه خوندنش براش سخته...

ادم احساس میکنه هر چی وقت بزاره کمه...

 به سلامتی و میمنت و مبارکی جناب دکتر احمدی نژاد در نیویورک  ما رو سر افراز کردن ن ن!...چقدر استقبال گرم از ایشون شدددد...واقعااا ما سرافرازیم... باید افتخار کنیم...

وای ی ی من به شخصه برای خودم متاسفم که رییس جمهور مملکتم یه همچین ادمیه که انقدر دروغ گوووست...

تابستون هم که گذشت... پاییز هم اومد... چشم رو هم بزاریم شده باز بهار...اینا همه عمره که میره...

خب ما بریم دیگه اومدیم یه سوک سوک بکنیم و ببینیم دنیااا دست کی میباشد!

 پی نوشت: وبلاگ های همتون رو زیر نظر دارم و به همتون سر میزنم. منتها به علت کمبود وقت اگه کامنتی ندادم به این معنا نیست که نیومدم.پس ببخشین دیگه!

نوشته شده در  شنبه 6 مهر1387  توسط عاقل ترین دیوونه دنیااا  |