تبليغاتX
عاقل ترین دیوونه دنیااا

گویااا این تلفن خونه ما قرار نیست به حمد و توفیق الهی قطع و مسدود شود!

اخه 3 روز پیش تلفن زدن گفتن 48 ساعت دیگه قطع میشه! الان سه روز شده ولی فکر کنم هنوز 48 ساعت نشده...قضیه پارسال قطعی موبایلامونه!!!(هر ...هر...)...

کمی زیرک میشم و مرموز و ارام به سمت مادر گرامی میروم و خودم را به صورت او نزدیک میکنم و با صدای اروم و نازک و شیطنت امیز میگم مامانی ی ی...جونه ندااا راستش رو بگووو قبض تلفن رو پرداخت کردی؟؟!

مامان میگه نه! بهش میگم مطمئنی؟!! مامانم یه جور نگام میکنه میگه دختر اخه یکم فکر کن! من روزه ام!!!!

راست میگه اخه... من چرا انقدر پروووو ام...ادم روزه که دروغ و کلک نمیزنه که... اونم مامانیم!

سفره های افطاری رو خیلی دوست دارم.چون همیشه مثل قدیم ها همه اعضای خونوادمون دور هم جمع میشیم.به اضافه یه نی نی که امسال علنی بر سر سفره افطار دمار از روزگارمان با شیطنطهاش در میاره.

انشالله سال دیگه یه نی نی دیگه ام به جمعمون اضافه میشه...

این نی نی دومیه خیلی مظلوم به نظر میاد... اونقدر که من پارسال درگیر این نی نی بودم امسال نیستم...

دلم برای نی نی دومی میسوزه...

""دلم واسه نی نی خودمم تنگ شده!... یه عالمه...واسه بوسیدنش!... بغل کردنش ش ش!...""

یه چند روزی هست که یه دو سه تا وبلاگ خیلی توپ پیدا کردم... البته از نظره خودم محشره.

البته یکیشون رو که خیلی خیلی دوست دارم.

کلی عاشق نوشته هاش شدم و کلی دوستش دارم... با نوشته های این وبلاگ نویس من کلی احساس های قشنگ قشنگ پیدا کردم...یه جورایی خیلی از چیزهای من و ذهنیت هام رو تغییر داد... خیلی از لحاظ روحیه ای خودم رو نزدیک و در جای نویسنده اش میدونم... و حتی گاها با تعاریفش ته دلم قند اب میشه و خودم رو تصور میکنم...از همین جااا به این وبلاگ نویس تبریک میگم که باعث تغییر من شد و همینطور میبوسمش...

اصلا من و تو(اجالتا جسارت نباشه)ولی ما به خدا وبلاگ نمینویسیم...

خیلی وقت پیش قبل از این که من اصلا سر از اینجا ها در بیارم نظرم در مورد وبلاگ و وبلاگ نویسی تغییر کرده بود و در این باره هم با یکی از دوستان صحبت کردیم و هر دو به یک نتیجه رسیدیم...واقعاا ما وبلاگ نمینویسیم...حتی بهزاد هم دیگه مثل قدیم نمینویسه...از خودم خجالت میکشم که خودم رو صرفااا وبلاگ نویس تلقی کنم... البته... مطلب داره!من به نظر دیگران احترام میزارم و اینجا مطرح میکنم که این یک نظر شخصیه و وبلاگ هم یک مکان شخصی نویس هست و هر کی هر جور دلش میخواد مینویسه.پس خواهشااا گارد نگیرید.این نظره من بود در مورد وبلاگ ها...

 امشب بله بروون یا همون مهر برون یک بنده خدایی هستش...خدا انشاالله که واسشون خوش بخواد و خوشبختشون کنه.

میگم که شوهر هم واسه بعضی از دختر خانومای گرام بد چیزی شده هااا(بد چیزی به معنای خوب ب ب)...

ملت چه کارا که نمیکنن... اینجوریش رو دیگه ندیده بودیم والا...خدا نصیب نکنه!(هرر...هررر)...

 خیلی دلم میخواست فردا جایی بودم که باید میبودم...اخ لعنت به این لحظات و در بند بودن هااا...

وای امان از این پشه کورهای بد مسب... خدایااا قربونت برم اخه این موجود بی خاصیت کثیف رو که اسایش رو از ما اشرف مخلوقات میگیره چیه که افریدی؟!!

 اوووووووم م م م...

 فکر شو کن یه شب با هم یه گوشه ای تنها باشیم...با چهار تا دیوار و یه سقف جدا از این دنیا باشیم...من باشم و تو باشی و یه جفت دلهای بی قرار...فرصت خوبه انتقام از لحظه های انتظار...فکرشو کن دستهای من با قلب تو جون بگیره...دل بی قراره تو تو سینه ارووم بگیره...نه ساعتی باشه  که شب سر برسه و تموم بشه...

نه هیچ کسی سر برسه ثانیه ای حروم بشه...(عجب فاز مثبت میده این هااا)...

در اخر خیلی خوشحالم از این احساس قشنگی که دارم...

پی نوشت: با دربه دری این پست و انداختم بالا...اوف ف ف!!! 

نطقمان تمامید...

 

 

 

نوشته شده در  شنبه 16 شهریور1387  توسط عاقل ترین دیوونه دنیااا  | 


 یکسال گذشت...به سادگی گفتن یک... من یک وبلاگ دارم...

من وبلاگم را دوست میدارم ولی از ان پس... همان پس که پس فردا بود...همان فردااا که برای گشایشش دل در دلم نبود... دیگر برایم مثل نوشته های کاغذینم جذاب نیست. اگرچه که باز هم دلنوشته هایم بی شک  با ذوقی دوچندان نوشته میشوند...اما برایم معنای دیگر میدهد...برایم خیلی از مسائل بی مفهموم و بی اهمیت شد...دلیلش بی شک تغییر ذهنیت و نگاه کردن از بعد دیگر است...

اولین مطلب:

هدف... هدفت چیست؟؟؟

خوب شد هدفی داشتم وگرنه معلوم نبود به کدامین ناکجا اباددد سر در می اوردم....

عاقل ترین دیوونه دنیااا نامی بود که بی مهبا بر سر زبانی امد و شاید برای شوخی بوددد اما برایم ارزشی داشت که هنوز هم دارد... عاقل ترین دیوونه دنیااا اسمش را در هوا قاپید و ان را از ان خود کرد تا که روزی همچون امروز در مورد خود سخن گوید...دربه در بودن پیشه اش بود ولی با گذر زمان ساکن شد...

گاه از دله تنگش گاه از زمانه و بیداد از روزگار و گاهااا برای تو و امثال تو...شبها در تاریکی  و تنهایی خویش انگشتانش بر روی صفحه کیبورد به رقص در میامدند و با اهنگی دلنواز انها را لمس میکردند تا که دلنوشته هایش را هک کند...

نمیدانم ایا ان دیوانه هنوز عاقل است؟ یا ان عاقل دیوانه؟

چقدر تغییر کرده و چقدر متفاوت شده؟

کدام رهگذرانش هنوز از باغ دلتنگیش عبور میکنند؟

 دوست داشتم در مورد اولین رهگذرانم سخن از دل بگم اما ...

اما باز در خلوت شب خود سکنا میگزینم و سکوت را بر لبهای خود جاری میکنم و در میهمانی خلوت خود با فی البداهه هایم پایکوبی میکنم...

سر درد امانم را بریده... ذول زدن بر این صفحه نورانی چشمانم را از حدقه در اورده...

تنها هدف از این هذیونهای شبانه چیزی بیش از یک اخطار و یا شاید خوشحالی شایدم تبریک شایدم تاسف نبود...

یکسال گذشت که من به طور ثابت در جایی برای خود در دنیای مجازی جایی به غیر از کاغذ و قلم هایم قلم زدم. تجربه بدی نیست... ولی به حرفهای سابقم که فکر میکنم بر این باورم که کاغذهایم برایم بویی دگر دارند...شاید ان لحظه رضایت خاطرم از اینجا چیز دیگری بود ولی با گذشت یکسال بعضی چیزها را که در ان نوشته های کاغذین پیدا میکنم در اینجا نیست...

در هر حال از تمامیه رهگذرانم... دوستان... رفقااا... هملاگی ها... همه و همه تشکر میکنم که با من بودن.

 پی نوشت1: هذیونهای شبانه ام را همیشه دوست داشتم و دارم...هرچند بی معنا و مفهوم و یا برای کسانی تمسخر امیز...اما این منم که دوست میدارم...

پی نوشت 2: هنوز در پی اون هستم که یکی از دست من از خیلی وقت پیش ها دلخوره. نمیدونم هنوز اینجا میاد یا نه... ولی اگه میای ببخش...

پی نوشت 3: تلفن  اصلی خونه قطع میشه. چون اون خط خونه هم به اینجا ارتباطی نداره پس استفاده از اون لا ممکنه. پس در این مدت انااا لاموجود.گاها سعی میکنم از کافی نت پیگیری کنم.هرچند که ما به دیار فراموش شدگان سپرده شدیم...

بدرووود...

نوشته شده در  پنجشنبه 14 شهریور1387  توسط عاقل ترین دیوونه دنیااا  | 


از اونجایی که ما در مملکتی همچون ایران زندگی میکنیم و این کشور از هر لحاظ غنی و بی نیاز است .شخص شخیص بنده بر این امدم تا پستی به این عنوان رو مطرح کنم!

البته من حقیر چه به این تعاریف!!!

من نمیدونم ماها چرا انقدر توقع داریم اخه؟

مملکت به این خوبی...پر از رفاه و اسایش...از ازادی و بی پروا حرف زدن که دیگه نگووو... مملکتی که ملتش اصلا نمیدونن قصاص چیه! و با حضور پلیس کاملا احساس امنیت میکنن...خلاصه فقط یکم سختی داریم که اصلا به چشم نمیاد واقعا من خجالت میکشم از بازگو کردنشون:

فقط تنها سختیمون اینه که یکمی تحریم شدیم...یکمم بعضیااا رو به عنوان اراذل اوباش به دار میکشن... یه ذره هم برق نداریم... یکمم برقمون نرخش گرون شده...یه ذره هم گاهاا اب نداریم....کم کم قراره یارانه ها هم برداشته بشه...یواش یواش اموال خودت رو هم از خودت میگیرن با طرح های بسیار خوب ملی! یکم سختی هم که داریم حضور این پلیس های امنیتیه که ما از شدت شوق دیدارشون در سطح شهر قلبمون به تپش می افته... که گاها مترسیم کار دستمون بده راهیه بیمارستانهای بسیار عالی بشیم که فرقی با سلاخ خونه نداره...همش یکمه هااا!!!

اخه ما داریم کجا زندگی میکنیم؟!!

یه جایی که همش فریادهامون شده سکوت و نطقمون هم در نمیاد...

ایران و ایرانی فقط از اون اوایل اسمش خوب در رفته...بقیه اش ول معطل...

ادم میخواد بیاد بشینه اینجا دو کلوم حرف بزنه که هی فرت و فرت این برق میره... تازه یه حس نوشتن تو رو گرفته... هنوز پاور رو نزدی برق رفت...ولش میکنی ... بی برقی رو تحمل میکنی ... ساعت نشون میده که باید اماده  بشی بری کلاس...ساعت 8 شبه بر میگردی خونه میبینی بازم برق نیست...ای ی ی ی خونتون خراب...پس این چه وضعیه؟؟؟ دلشون خوشه واسه ملت زندگی درست کردن...؟؟؟!

کل اروپا یه بار در سال برق رو برای یه لحظه کوتاه قطع میکنن فقط و فقط برای بزرگداشت ادیسون... نیستن که ببینن ما ایرانی جماعت ها هر روز و هر شب به یاد ادیسون هستیم و براش شمع روشن میکنیم و بزرگش میداریم...نیستن که ببینن ما هر روز و هر ساعت دهنمان با الفاظ بسیار شیرین به روح سران عطر اگین میشود...

 

فردا هم که واسه ایران اولین روز از ماه مبارک رمضون هستش...واسه ایران...

بیچاره مردم ایران... تمام سال روزه هستن...همچین شرایطشون جوره که ترجیح میدن روزه بگیرن بعد ماه رمضونشون رو بزارن واسه روزهای نگرفته شون تا جبران بشه... یه جورایی عکس قضیه است...

چهارده میلیون از مردم ایران زیر خط فقر زندگی میکنن... این یعنی چی؟! یعنی مرگ... یعنی تاسف...

من نمیدونم اینایی که میگن هر جا بری اسمون یه رنگ چرا ماه رمضون اسمون ایران با جاهای دیگه فرق میکنه براشون؟؟؟  نیست ماه ما با ماه بقیه کشورااا فرق میکنه رو این حسابه... اه ... من چقدر خنگم که نمیفهمم !ولی نمیدونم چرا عید فطرامون یه روزمیشه با همون کشورا... اونم حتما از عجایبه خلقته... جلل الخالق...هر ادم خنگی هم بره اسمون رو نگاه کنه میفهمه ماه چند روزه است...حالا بگذریم... یکی قرارداد داره از ایرانی ها که گناهاشون رو به گردن میگیره...

و اما سیما و فیلماش...

از اونجایی که بوش میاددد فیلم هااا معلوم هستن که از چه قرارن...

وای وای وای... بدترین طرز ممکن برای خاتمه دادن به یک فیلم این ترانه مادری بود... خدا نصیب نکنه...الهی شکر که تموم شد. من نمیدونم نویسنده و کارگردان این فیلم چی پیش خودشون فکر کرده بودن یا ملت ایران رو چی فرض کرده بودن؟!...

فیلم های ماه رمضون  هم که  یکی از یکی پر ملات تر...یکیش تو مایه های اغما و پیامک از دیار یاغی(باقی) هستش... اون یکی هم که اب و بستن بهش... کانال سه هم رضا عطاران هستش.. اینووو میشه وقت براش گذاشت...

 از الان لحظه شماری میکنم واسه شنیدن" ربنااا"...

                                                 اینم از مملکت گل و بلبل مااا... حالش و ببر!

 

پی نوشت 1:هم اکنون مشاور و دادگر عموم شده ایم!

پی نوشت 2: هر چی واسه حذر کردن از بعضی هااا یابو اب میدیم میبینیم ای بابا از یه جای دیگه هم مانندی کنه بر ما ماندگار شده اند!(جریان همون در و پنجره است)...

پی نوشت3: واسه یه بنده خدااا خیلی دعا کنید.مرسی...

پی نوشت ۴: این پست یک شب قبل از تاریخ مقرر نوشته شده... از انجا که ما حق استفاده بهینه از نت را در کشور عزیزمان نداریم...مجبور شدیم این پست را به دور از تاریخ مقرر به اپ برسانیم!

نوشته شده در  سه شنبه 12 شهریور1387  توسط عاقل ترین دیوونه دنیااا  |