تبليغاتX
عاقل ترین دیوونه دنیااا

 

از یکی از نزدیکان در موردش شنیده بودم...

در مورد خودش...

رفتارش...

قیافه اش...

صداش...

نوع پوشش و ظاهرش...

کلا تا لحظه ای که ندیده بودمش واسم یه چیزه خیلی تصنعی به نظر میرسید و یه جورایی خیلی غیر قابل تصور...خب تا حالا انقدر نزدیک برخورد نکرده بودم و یا حتی تا به حال بهش  عمیق فکر نکرده بودم...

وقتی که ازش صحبت میشد طبق معمول خندم میگرفت و میگفتم  این چرندیات چیه بابا مگه میشه اخه؟؟!!!

اما بر خلاف تصوراتم و برخلافه چیزی که فکر میکردم دیدم بله... میشه! اونم چه شدنی و چرند نیست بلکه حقیقته!

حقیقت یک وجود...وجودی که از همه چیز به نحوی رونده شد و شاید در نگاه اول و لحظه اول چندش اور و غیر قابل تصورباشه وشایدم قبولش یکم دشوار ولی وقتی بهش فکر میکنی  و در لحظه لمسش میکنی میبینی در وهله اول اونم مثله تو ادمه و اون هم یکیه مثله منو و امثال تو. ولی به خاطر  یه جورنقص در وجودش جامعه ما اینطور باهاش برخورد میکنه و مجبورش کرده که هویت خودش رو گم کنه و به بیراهه کشیده بشه...

و طوری به بد راهه کشیده بشه که چشم هر پلیدی به روی اون بازه بشه...

متاسفم واقعا...

یک هیکل کاملا خانومانه...

ظاهری کاملا زنانه...

از دور که بهش نگاه میکردم به خودم این اجازه رو نمیدادم که نزدیکش بشم...

احساس میکردم با نگاهم بهش توهین میکنم...یا اون رو تحقیر میکنم...

احساس میکردم اونم احساس داره و از ناچاری به این راه کشیده شده...

نمیدونم شاید خنده دار باشه ولی من هیچ نگاه بد و یا حتی لحن بدی مثله دیگرون نسبت بهش نداشتم...

احساس میکردم در وجوده غریبه اش یه وجوده اشنا پنهان شده...وجودی که هیچکس درکش نکرد... هیچکس اون رو نفهمید و بهش کمک نکرد...و نتیجه اش این شد که الان کنار خیابون میبینمش و اهی از ته دل میکشم و همش میگم چرا؟؟؟غلط فکر نکنید احساسم ترحم نیست...

با این وجود میخواستم واقعا ببینمش تا تصورات خودم رو پاک کنم و با حقیقت کنار بیام...

در یک نگاه... فقط یک نگاه... اونقدر برام سخت بود که نمیتونستم خیره کنان نگاش کنم یا بروبر نگاش کنم هر چند که واسه اون فرقی نمیکرد ولی یه چیزی تو وجوده خودم این اجازه رو از من میگرفت!

یک هیکل و ظاهر کاملا خانومانه...

ولی ابروهای پهن و پوست واقعا کدر و کلفت مردونه...

ارایش خیلی زشت و فجیع و غلیظ و غیر عادی...

دستها و صورت زمخت و مردونه... ولی هیکل ظریف یک زن...

روسری و چادر مشکی... شلوار لی یخی...

جوراب سفید و یک دمپایی سفید...

و حرکات غیر عادی...

و نگاهای بد اطرافیان...

قبول دارم و قبول میکنم که این با این وضعیتش سعی داره نگاه های هرزه و کثیف و هوس ران جنس مخالف  (ولی انگار هم جنس خودش رو) رو به خودش جلب کنه ولی مطمئنم که از سره ناچاری و ترد شدگیه...

بارها و بارها شده که تو مجله ها و روزنامه ها و مطالب گوناگون در مورد کسانی که دو جنسی بودن خوندم و هر کدوم که توان مالیه بالایی داشتم به خارج از کشور رفتن و هویت ناشناخته خودشون رو پیدا کردن و اونایی هم که نداشتن و نتونستن موندن و تحقیرها و نگاه های بد دیگرون رو تحمل کردن و سوختن و ساختن و حمایت خونواده تونست اونا رو پایدار کنه و خیلی ها هم از همه جا رونده شدن و راهی که نباید انتخاب میکردن رو انتخاب کردن...

 

وقتی چراغ های ماشین های جور واجور و بوق های متعدد و حرفهای ناجور رو به عین دیدم هرزگی نگاهاا و لحن کثیف و یه نیازه زشت و تعفن اور حالم و بهم زد و در وجوده خودم لرزیدم و به اندام و وجود یک زن غبطه خوردم  و به خودم گفتم اخه ما داریم کجا زندگی میکنیم؟!...

اخه اونی که راضی میشه با یک همچین شخصی هم خواب بشه...  به چی فکر میکنه؟... فکر میکنه چی در کنارشه و چیووو داره لمس میکنه؟...چه حسی داره؟... در اون لحظه چه چیز اون رو راضی میکنه؟ یعنی فقط ارضای نیازه درونیش براش کافیه؟؟؟

اخ...

اخ که از این همه بی حرمتی و بی حمایتی و هرزگی حالم به هم میخوره...

اون روز وقتی این موضوع رو به عین دیدم مو به بدنم سیخ شد...

دلم پر بود  صرفااا نه به خاطر این موضوع  بلکه به خاطر وجود خودم که به عنوان یک دختر جوون ایرونی در اینجا همیشه باید واسه یک نیاز پل باشه و خیلی از حرمت ها شکسته بشه...اگه بخوام در موردش حرف بزنم وقت میبره و از بحث خارج میشه و به جای دیگه کشیده میشه.تا همین جا کافیه. شاید بعدها گفتم در موردش.

 ولی امیدوارم روزی برسه که با همچین مشکلاتی و همچین موضوعاتی در جامعه به خوبی رفتار بشه و از اشخاص این چنینی که هویت خودشون رو ندارن حمایت بشه.

نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387  توسط عاقل ترین دیوونه دنیااا  | 


دقیقه هاست نشستم جلوی کامپیوترم و یه بستنی سالارگرفتم دستم و با ولع کودکی نوش جانش میکنم...

با هر یه لیسی که بهش میزنم چشمم به صفحه سفید جلوم می افته و هی با خودم افکارم رو ترسیم میکنم ...

سراغ لیس بعدی که میرم افکاره بعدی جای افکار قبلی رو میگیرن ودیگه روی صفحه سفید خبری از افکار قبلی نیست...

سراغ لیس بعدی که میرم با خودم فکر میکنم من چقدر کارها و برنامه ها دارم که باید انجام بدم. ..

بستنی رو میارم جلوی چشام یه نگاهی بهش میندازم به خودم میگم باید یه سامانی بهشون بدم دیگه تا الان یللی تللی بسه!

بازم روانه دهان میکنمش و برنامه هام رو با خودم هه جی میکنم و غرق در افکارم میشم...

 نمیدونم دیگه از الاف(البته الاف الاف هم که نه ولی خب چون کارهای قبلی رو انجام نمیدم یکم سخته) گشتن خسته شدم...

از بس روزااا این و اون رو اذیت میکنم شبا حوصلم سر میره...

همه ملت ارزو میکنن من همه سال کنکور داشته باشم(هررر...هررر)...

کم کم نت هم صداش در میاد...نباید باز برگردم به دوران قبل...

هی میگم نه بزار نیمه مرداد بیاد اونوقت تصمیمم رو مصمم تر میگیرم ...

دو دیقه بعد میگم نه دیگه نیمه مرداد دیره... بسه دیگه...

بعد دوباره یاده خودم میافتم و فکر میکنم اشخاصی و دوستانی از دستم گله مندند.. چرا نمیدونم؟! ولی احساس خیلی بدی نسبت به خودم دارم... احساس میکنم دارم خودم رو بهشون تحمیل میکنم یا رفتار ناشایستی انجام دادم که واسشون خوش نیومده و خودم خبر ندارم یا اینکه...نمیدونم...

ولی این احساس خیلی عذابم میده...دنبال دلیل میگردم همش...

اعتماد به نفسم شده در حده صفر... از صفر هم پایین تر... مینیمومه...مینیموم...

انسان بی اعتماد به نفس یعنی مرده...

من خودم رو ملزم به یه سری شرایط و ضوابط میدونم دوست دارم این سن از جوونیم رو به نحو احسن بگذرونم ولی گاهی نمیشه!احساس های بد درونی و افکار مزخرف هر دیوی رو از پا در میاره دیگه من که اسمم با خودمه...

از اینکه هی خودم و میخورم و نشستم هی میگم من فلان من بهمان من اینطور من اونطور یا همش احساس ضعف دارم . متنفرم!د یعنی چی اخه؟؟!

""یکی از بچه ها میگفت: هر چی بوده تموم شده چه خوب چه بد دلیل نداره تو زانوی غم بغل بگیری""

خدایی من خودم تو کاره خودم موندم... واقعا چرا یکی مثله منه ابله باید یه همچین فکری بکنه؟!

 اما راه چارش رو میدونم یکم فرصت میخوام و یکم جسارت.

واسه ادامه بعضی از کارهام  احتیاج به راه حل محکم دارم...چیزی که اخرش یه چیزی دستت رو بگیره نه صرفا وقت تلف کردن باشه!

گاها خودم رو با بعضیا میسنجم... در عین خوب بودن دوست دارم بهشون برسم و در عین بد بودن ازشون حذر میکنم ... چون حرف مشترکی بینمون نیست...

کم کم سعی میکنم بعضی دوستام رو فاکتور بگیرم و ترجیح میدم بیرون پرانتز نگهشون دارم...

سعی میکنم بیشتر به ارتباطات روزمرم سامون بدم و بعضی هاش رو یکم کمرنگ کنم...

بعضی حساسیت ها و وسواس های درونی باید دور ریخته بشه و بعضی احساس ها و عواطف کمرنگ...

من دلم هوس یه سفر مشت کرده...یه جایی که یه حال اساسی بکنم...

گاها هر کی از دوستان تماس میگیره باهام بهم میگه چه عجب سفر نیستی!دلم میگیره...

خیلی توقعم رفته بالاهااا و این چقدر بده!

توقع بالا= خود بزرگی= غرور... و من اگه اینجوری بشم خودم و میکشم...

 خب دیگه چوب بستنی که خوردن نداره بسه دیگه...

بستنی هم تموم شد و ذهنه من در عین خالی شدن ولی انگار داره منفجر میشه!

صفحه هم هنوز سفیده!

 امید است که در روزهای اتی این نق و نوق سامانی گیرد!

 

پی نوشت 1: ذهنم بابت یک مسئله اشفته است... امیدوارم به سهولت حل بشه و بره پی کارش و هر چی سو تفاهم به خوبی و خوشی رفع بشه. و نشه که من حالت طبیعی خودم از دست بدم. دعا کنید...(اخه بگو که تو کی طبیعی بودی که حالا باشی بچه پرووو)...

 

پی نوشت 2:همه چیز خوبه اگه ملت بزارن...و هر ثانیه تلنگر نزنن به کاسه کوزمون...

نوشته شده در  جمعه 21 تیر1387  توسط عاقل ترین دیوونه دنیااا  | 


درووووووووود...

به به! به به!!!

سبزه بود و نیز به گل اراسته شد...(اِهم...اِهم...)...

بعد از یه غیبت کبری اومدیم تا غیبت صغری رو شروع کنیم...(هرر..هرر)...

از تاریخ 24/اردیبهشت/87 متاسفانه اینجا حکومت نظامی شد...

دیگه کپک ها داشتن قارچ های چتری میشدن... این بود که دست به کار شدم!

 

خلاصش اینکه  تو این مدتی که من به روایتی همچون اجنه شده بودم خیلی اتفاقات افتاد...

اتفاقاتی که شاید واسم خیلی عبرت انگیز یا بد بود و همینطور اتفاقاته خیلی خوب و به یاد موندنی...

حالا میریم که داشته باشیم برگی چند از روایاته تاریخیِ " سرکار الییه ملک ملوک  تاج السلطنه ندا الدوله قاجاریه"  رو ورق بزنیم:

 

24 اردیبهشت تا تاریخ بعدی(یکم کمتر از اون تاریخ بعدی):

من حدود دو هفته همچون دیوانگان زندگی را به سر بردم...

برام همه چیز سیاه... زشت... تنفر بر انگیز بود...

خیلی ها از من رنجیدن و بعضی ها درک نکردن...

خیلی ها یه طرفه به قاضی رفتن و بعضیا سکوت کردن...

کنار اومدن با خودم رو توی یه لحظه سخت چشیدم( به معنای واقعی قرنطینه)...

یک تیکه از وجودم رو در معرض خطر دیدم... به خاطرش ترسیدم...شاید اگر دیر میجنبیدم از دست رفته بود...

قدر خیلی چیزها رو دونستم...بعضی چیزا رو لمس کردم و قبول کردم ...دوست داشتنم بیشتر شد...

برام تجربه شد که همه زندگی ماه عسل نیست...گاهی اوقات ادم باید خیلی چیزا رو در پی زندگی و ارتباطاتش لمس کنه تا با خوب و بدش اشنا بشه و اونا رو سبک سنگین کنه! به عبارت دیگه اب دیده بشه!

 

اوایل خرداد:

دقیقا مثل پیله کرم ابریشمی بودم که تازه میخواست از پیلش بیاد بیرووون...

همه چیز قشنگ شده بود...ولی حجم و فشار خیلی چیزااا برام سخت بوددد...

توی یه ماه گذشته به راحتی میتونم بگم که فقط و فقط حرص خوردم...فشار درس و کنکور...فشار یه مساله دیگه که تا همون لحظه اتفاق افتادنش منو به معنای واقعی دیوونه کرد...

روز و شبم شده بود... میشه؟ نمیشه؟ اگه نشه من ندا نیستم!خلاصه... اینم حکایتی بود واسه خودش که گفتنش یه طوماره!

14 خرداد:

همزمان با رحلت خمینی  و تعطیلات چند روزه ملت...باعث شد که خانواده گرام تصمیم بر این بگیرن که رخت بر بندند و راهی سفر بشن و بزنن کاسه کوزه منو بشکنن( البته تا قبل از سفر)...ما هم تابع و با خوبی ها و درک بسیار زیاد مادر گرام(قربونش برم الهی) ما هم توشه سفر رو اماده کردیم و همسفر شدیم...

مقاصد  این سفر اول تهران- شمال و بازم تهران بود...

 

18 خرداد:

 اینجا تهران...

اسمان خاکستری... اسمان سیم کشی شده...  خیابونهایی  که اسمونش با سیم های زیاد تزیئن شده...

مترووو...برج میلاد... خیابون ولیعصر...تلپ و تلوپ یه دل کوچیک... احساس بد هیچ بودن ...

حواس پرتی...فراموشی گرفتن واسه یه دقیقه که ندونی دسته راستت کدومه...پارک ملت...  روبه روی تیوی... بستنی برج های خودمون...تجریش... دود... سوزش چشم و گلووو...اینبار حس گرمای دست... سردرد...استرس...احساس گرم...شلوغی...چراغ قرمزهای 104 ثانیه ای طاقت فرسااا و پدر درار... ملت پر جنب و جوش...ملتی که زندگیشون وقف زمان و ثانیه و کاره...ازادی... پارک جمشیدیه... جماران...شریعتی... دو تیکه(هرر...هرر...)... میدون امام حسین (هرر...)...دلهره... ساعت 8:30...رسالت...صدای اذان... سکوت تلخ...قهقهه...کل کل... به اندازه یه چشم بهم زدن... دقیقه 90...دوشنبه...تماس.. ریجکت... ساعت 5...

و...

 اینجا اصفهان...

21 خرداد تا چند روز بعد:

درگیر... بی خواب... استرب(استرس + اضطراب)...سردرد... چشم درد... هوایی... گریه...دپرس...تست...درس... کنکور..احساس خواب و خستگی مضاعف...

27 خرداد:

تولدم بود...19 سالگیت مبارک... من اصلا هیچ چیز نفهمیدم... نه از خردادی که گذشت نه از روز تولدم ... هنوز 19 سالگی رو درک نکردم...همش تو شور و دغدغه بودم...جشن تولده من شبش جالب گذشت... منی که صاحب جشنم بودم اون شب از خواب مردم و خانواده جشنم رو در خواب گرفتن...امسال جشنم با بستنی بود نه کیک...امسال دوتا جشن تولد داشتم هر کدوم هم به نوعی به یاد موندنی...شنبه 1 تیر بود که از ذوق یکی از کادوهام که از اونور دنیا به دستم رسید ذوق مرگ شدم... همیشه وقتی انتظار یه چیز رو نداشته باشی برات غیر منتظرست و با همه چیز برات فرق میکنه... حتی اگه یه شاخه گل باشه!... وای یه حس قشنگ... یه حس...!!! واقعا از گفتنش زبونم قاصره...

4تیر:

یاری رساندن به یکی از دوستان گرام جهت فیش سرسام اور موبایل...

گرفتن کارت ورود به جلسه...

جمعه 7تیر:

روز موعود... روزی که واسش ذله شدم...اون روز صبح یه دوش گرفتم... سعی کردم ارامش داشته باشم...

چهره مامانم و صدای پدرم قوته قلبم بود... اون روز هم تموم شد...ولی تازه بدبختیه من شروع شد...تا نیمه مرداد من خل شدم...

 

الان: الان یک هفته دقیقا میگذره...ظاهرا همه چیز خوبه ولی انگار اینطوری نیست... من خوابم به طور افتضاحی به هم ریخته... خوابم نمیبره وقتی هم میبره کمه کم دو سه بار خواب میبینم که قبول نشدم و با اضطراب از خواب پا میشم...یه چیز دیگه ام از یه دیوونه داره عذابم میده...دل تنگم...دنبال یه برنامه ریزی درست و حسابی هستم جهت گذران این تعطیلات تابستانی...

این بود اندر احوالات این حقیر...

مرسی از حضور سبزتون...

 

نوشته شده در  جمعه 14 تیر1387  توسط عاقل ترین دیوونه دنیااا  |