تا اطلاع ثانوی همه چیز تعطیل دیگه ...
تا اطلاع ثانوی نه حرف دارم نه حنجره...
اینروزا خیلی کم حوصله شدم...
سر هر چیز کوچیکی زود گر میگیرم...
دوست دارم برم خیلی جاها... خیلی ها رو ملاقات کنم ولی حسش نیست.... حوصله ام نمیشه...
اینروزا خیلی کم حوصله شدم...
تلفن زدن و تلفن جواب دادن هم که دیگه فبهااا...پیغام گیر رو شاخشه...(تنبل نیستمااا!!!)
من افسردگی گرفتم انگارررر...
از خودم متنفر میشم...خیلی چیزااا تو مغزم نمیگنجه... خیلی چیزااا و خیلی حرفا رو نمیتونم درک کنم...
عشق و عاشقیه دیگرووون واسم یه بازیه بچگانه است... نمیتونم درکشون کنم...فکر میکنم تو دنیای بزرگی غرق شدن...احساس میکنم دارن اشتباه میکنن... اما انگار عشق و دوست داشتن خودم رو هیچ کس تجربه نکرده .هیچ کس ...گاهی اوقات هم با خودم فکر میکنم دارم بچگی میکنم...
نوشتن یادم رفته... خودم از نوشته های خودم حالم بد میشه... دیگه چه برسه به دیگرووون! ... از نوشتن های بیهوده بیزارم... هر چی میخوام سعی کنم پر محتوا و غنی باشم نمیشه همش پوچ و تو خالی... یعنی رضایت بخش درونم نیستتتت...
احساس میکنم دیگه گنجایشم داره تموم میشه...
دارم لبریز میشم و شدم م م ...
اخ خ خ خ...
اونقدر تو دلت نگهش میداری که دیگه جایی نداره!
اونقدر حبسش میکنی که یهو از دستت در میره و فرار میکنه!
سخته!میدونی چی میگم؟
نمیدونم ولی ...
اولش با یه خنده...
بعدش با چندتا قهقهه که چاشنیه همیشگیشه...
اصلا مگه این دیوونه بدونه خنده میشه؟...
ثانیه ها چیزه دیگه ای میگن...
چه زود گذشت...انگار همین الانه الان بود...
اخ خ خ ...
کم کم تن صدا یواش یواش تر میشه...
باید بگی...
باید اونی که تو دلته بگی...
دلتنگی سخته...میدونی؟
ولی میگی...
اسرار داری خداحافظ رو با اینکه دلت نمیخواد زود بگی... بگی تا نزاری بفهمه... چون نمیخوای از اون چیزی که تو گلوت داره حبس میکشه چیزی بفهمه... اما انقدر دلت نازک میشه که جایی حرفی واسه گفتن نمیزاره...تن صداش که میگه" میرسه اون لحظه"... تو رو از خود بیخودت میکنه...دیوونت میکنه...طاقتت رو میبره... چیزی که نباید اتفاق بیفته میافته...یواش یواش اروم اروم...گونه هاتو نوازش میکنن...این بار که میبینی دیگه کار از کار گذشته...این بار نفس هات سنگین میشن... نای حرف زدن رو ازت میگیرن...سعی میکنی دستت رو جلوی دهنت بگیری که مبادا صدای هق هق تو رو بشنوه... به سختی این کار رو میکنی ولی میفهمه... ولی تو کار رو خراب کردی ی ی... اینبار هم زدی تو خط احساس...اینبارم باز بارونی شدی... این بارهم از برگ گل نازک تر شدی...
من نمیخواستم...
نمیخواستم اینطوری بشه...
ولی شد...
پی نوشت : دلم واسه مامانم یه ذره شده !
پی نوشت دو: یحتملُ ها و احتمالی قالب این وبلاگ رو عوض میکنیم... پس تهجب نه کنیهااا !!! تبریکات از الان پذیرفته میشه!
پی نوشت سه: احتمال میرود شاید هم میاید که تا اطلاع ثانوی... اینجااا کپک بزند... کما اینکه شده!
پی نوشت چهار: بر دامان پر مهر خداوندگار دخیل میبندیم که به ما اجری کثیر و صبری نحیف عنایت بفرماید!
پی نوشت پنچ: همانا ما خل بودیم و ورژنمان بالاتر رفت... زین پس برای تمام عاقلانی همچون بنده حقیر که به درده من دچارند شفای عاجل خواستاریم...
پی نوشت شیش : شیشمی نداره... نگرد گشتم نبود!
از بحث کردن و صحبت کردن باهاش لذت میبرم...
هیچ وقت از حرفهاش که شاید تا به حال خیلی شنیدم خسته نمیشم..
همیشه حرفاش... نکته کلام هاش... لحنش... یه لذت و یه تاثیر خاصی داره که تو کلام هیچ کس نداره...
دوستش دارم خیلی زیاد...
با منطقِ... امروزیه... مودب و در عین حال خیلی خودمونی...خیلی متین و اراسته...شوخ طبع...مثل خودم یکمی سریع صحبت میکنه... ولی من میفهمم...
خیلی بی الایش... خیلی بی پرده حرف میزنه... حرفاش همیشه حقیقته وجوده...
از دیدنش و حرفاش حسه قشنگی میگیرم...
بحث کردن باهاش رو دوست دارم... خیلی متین و با منطق اونطوری که من میخوام باهم حرف میزنیم... طوری که من هیچ وقت خسته نمیشم و گذر زمان رو احساس نمیکنم...
حرفایی که میزنم و از نظره خیلی ها خیلی سنگینه و مبهمه و خیلی ها ازش سر در نمیارن ولی اون میفهمه... همین که "ث" رو گفتم میره تا ثریا.... این اجازه رو بهم میده که من تا ثریا برم و بعد بگه میدونستم ثریاست نه اینکه مثله خیلی ها هاج و واج بگه من که هیچی از حرفات رو حالیم نشد...
بهتر بگم... خیلی حرف هم رو میفهمیم... خیلی حرفاش رو درک میکنم...خیلی از فکرامون و ذهنیت هامون... تصمیم هامون... طرز تفکرامون... ایده هامون... با اختلاف سنی زیاد... ولی عین همیم... خیلی خوشحالم...
سنگین فکر نمیکنم... ولی دوستشون دارم...هر چند نامفهوم و مبهم...
حرفاش التیام بخشه...
26 سالش بوده که به اجبار خانواده مجبور میشه ازدواج کنه...البته نه اون اجباری که خیلی زوری باشه نه!از این لحاظ اجبار بوده که مجردی بسه...خب تو دور زمونه ای مثله قدیم هااا و فکر محدود و حرف های مزخرف مردم تصوری بیش از این نمیشه داشت!...(من نمیدونم این ملت چیکار دارن به زندگی بقیه؟!)...
اون یک فرد تحصیل کرده بوده و شغله خوبی داشته زندگیه مجردیش رو دوست داشته... دوست داشته زندگیش رو طوری بگذرونه که خودش واسه خودش باشه...
خواستگارهای زیادی توی دوران جوونیش داشته ولی عاشق هیچ کدومشون نبوده... از عشق تفسیر قشنگی داشت...خیلی سخت میشده که دل به کسی ببنده... جالب بود برام.. چیزایی رو که تعریف میکرد و با خودم مقایسه میکردم میدیدم مثل همیم... تا چی بشه که کسی رو قبول کنیم...
*دوست داشته عشق رو خودش پیدا کنه و طعم اون رو بچشه...(دقیقا)
*دوست داشته فرصت پیش بیاد که عاشق بشه...
تمام این دوست داشتن ها رو فدای عشق طرف مقابلش میکنه...
تا اینکه بعد از سه سال به یکی از خواستگاراش که خیلی میرفته و می اومده به خاطر اشک مقدس مادرش بله میگه و تن به این ازدواج میده... با جناب اقای دکتر....
سعی میکرده تو زندگیش خودش باشه... از امر و نهی بدش میاد... دوست نداره کسی بهش امر کنه ولی اگر با لطفا ازش چیزی بخوای با دل و جون برات انجام میده...
با زندگیش کنار اومده... از زندگیش راضیه... حاصل این ازدواج دو فرزند به نام های علی و شیرین هستش...
خیلی ساده و با سر به سر گذاشتن من این حرف ها پیش اومد...
با این موضوع سر خیلی از مسائل مهم با هم حرف زدیم... برام تفکیک کرد و براش گفتم...
اون موضوع موضوعی نبود جز"" عاشق شدن ""...
از اینکه یهو باعث شد که بشینیم و با هم بریم به سراغ خاطرات قدیمش وباعث شد که من یه جاهایی از فکرام رو ویرایش کنم خیلی خوشحالم...
امیدوارم که حوصله و وقتش رو بکنم که بتونم پاره ای از بحث هام رو اینجا بگم...
از همین جا دست هاش رو میبوسم و بهش میگم که این جمله ی منه "" دوستت دارم خیلی زیادددد""
پی نوشت : همیشه اون چیزی که توی ذهنم میگذره از سنم زودتر بزرگ میشه!
چیزی نمونده تا لحظه پروازم... لحظه ای که از الان داره نفسم رو میگیره !
خیلی فکرها دارم... یه ارزوی کوچیک داره دیوونم میکنه!... یه حس داغ همراه با دلهره ...
پرم اما خالی...