تبليغاتX
عاقل ترین دیوونه دنیااا

به به! به به!

 ما اصفهانی ها عجیب داریم اینجا طعم سال نو اوری و شکوفایی رو میچشیم... منتها یکم با مزه نفت...جای شما بسی خالی است...

 دیدین اقای دکمر احمدی نژاد خیلی خوب به قول خوش عمل کرد؟: که نفت رو به خونه های ما میاره!... افرین به این اراده! و افرین به این جوانمردی و قول مردانه! ...اره دیگه ما الان پولداریم و نفت و داریم شروپ شروپ تو خونه هامون جمع میکنیم !....

ما الان داریم  مزه دوره قحطی اصفهان رو در تاریخ ایران میچشیم منتها نه با محمود افغان بلکه با محمود احمدی نژاد...یه نموره توفیر در نام خونوادگی هستش که اونم زیاد تاثیری نداره! 

برگشتیم به عصر حجر و با زیبایی تمام و کمال ظروف خودمون رو میشوریم!...

شستن ظروف پیشکش...

یعنی برق بره  حتی گاز هم بره ولی اب نره... حداقل غذا رو با اتیش هم میشه پخت ولی اب این مایه حیات عجیب تو این چند روزه حاله همه شهروندان اصفاهانی و به ویژه مهمون هاشون رو گرفته!

تف به این مملکت که نمیتونه یک مایه حیات رو خیلی سریع به ملتش ارائه بده یا حداقل به نحوی اب مصرفی رو حداقل به مقدار خیلی کم در اختیار شهروندش قرار بده...

انقدر زوره که وقتی پا تلوزیون نشستی با شوق تمام که ببینی اب کی وصل میشه؟ بعد بگه فردا بعد از ظهر....یعنی با فردا میشه یه سه روز...

حالا گیرم اگرم چیزی به عنوان اب تو لوله باشه... نمیشه که اسمش رو بزاری اب شرب یا مصرفی... چون یکم چربه و بو نفت میده...

ما هم که مجبور شدیم زنگ بزنیم سوپری سر کوچه چندتا شیت اب  معدنی بیارن... دیگه هر چی ذخیره ابی داشتیم  تو این دو روزتموم شد .اب که دیگه زایش نمیکنه از خودش!

هر بطری اب معدنی که قبلا 250 تومان بوده الان شده 300 الی 400 تومان...

ملت واسه صف شیر دست و پا میشکونن... تا به حال صف شیر رو انقدر شلوغ و طولانی من ندیده بودم...

دیگه من موندم با این وضعیت و کلی اعصاب خوردی!

من در عجبم که اصفهان همون نصف جهان... با اون همه عظمت... با اون همه شهرت... با زنده رودش... بدون اب فلجه و هیچی به هیچی!

امید است که برای هیچ ملت و مرز و بوبی این چنین بلایایی پیش نیاید... " الهی امین

نوشته شده در  پنجشنبه 29 فروردین1387  توسط عاقل ترین دیوونه دنیااا  | 


احساس...؟؟؟

حس؟؟؟

احساسات درونی؟؟؟

 

هر وقت این کلمات به گوشتون میخوره یا اینها رو میبینین چه چیزی در ذهنتون تدایی میشه؟؟؟ یاده چه چیزی میافتین؟؟؟

فکر میکنین آیا این هااا رو توی وجود خودتون به عنوان یک انسان دارین؟؟؟

اصلا حد و حدودش رو میدونین؟؟؟ اصلااا احساس چیزه خوبیه؟؟؟ مگه ادم بی احساس ادمه؟؟؟

احساسات از چه نوعه؟؟؟؟ مگه احساس نوع و انواع داره؟؟؟ مگه ادمه بی حس و احساس هم پیدا میشه؟؟؟ وا...(چه چیزااا؟؟؟ پناه بر خدااا... به حق چیزای ندیده و نشنیده...)...

 

نمیدونم رشته کلام رو از کجا باز کنم... اما مطمئنم که واسه همتون بلااستثنا(اونایی که دلشون از سنگه) اتفاق افتاده که با اطرافیانتون و احساسات و عواطفشون بر خورد کنید... یا شما خیلی احساساتی بودین یا طرف....

 

احساس و حس چیزه قشنگیه... (حس عشق. حس 3.x .ابراز همدردی.حس دوست داشتن دوستانه. ابراز احساسات دوستانه. ابراز احساسات عاشقانه. حس تنهایی. حس قریبی. احساس گریه. احساس دلتنگی و....)...

امااااا... قشنگ تر از اون اینه که بتونی همه اینها رو در حد وحدود خودش کنترل کنی. هیچ چیز توی این دنیااا زشت نیست مگر اینکه ما به اون به زشتی نگاه کنیم و اونو زشت خطاب کنیم.احساس هم چیزه قشنگیه در هر موردش حتی بدترین چیز ولی حدش از خودش قشنگ تره.

اینکه ادم بدونه کجا و چطوری با احساساته بیش ازحد خودش با احساس و فهم و شعور دیگری بازی نکنه خیلی مهمه...

توی بعضیااا این حس فوران میکنه به طور شدیدی در صورتی که میشه کنترلش کرد... اما خودشون خطاب به خودشون و تلقین به خودشون این کار رو نمیکنن... و اوصولا یه همچین اشخاصی همیشه توی ارتباطاتشون دچار مشکل میشن... بعد یا مقصر طرف رو میدونن یا سعی میکنن که از همه چیز کناره گیری کننن... و فکر میکنن که اگر همه در ها رو به روی خودشون ببندد دنیااا گلستون میشه...

اما نه جوونم... شخصی که احساسش رو با جدی بودن و مسخره بازی قاطی میکنه هیچ وقت همه دنیا واسش گلستون نمیشه... همیشه دچاره مشکله... همیشه خودشو گم میکنه....همیشه دچار یه تشویش درونیه.... از اعتماد به نفس کم و ضعیفی برخورداره... در صورتی که اخره احساساته....شایدم من اشتباه کنم .دیگه یک همچین ادم هایی رو نمیشه اسمشون رو گذاشت احساساتی باید بهشون گفت رویایی....

 

پی نوشت : ارشیو موضوعی!

امیدوارم که نصیب هیچ بنی بشری نشه!...

زجر اوره وقتی از اوله هفته تا اخره هفته کسالت رو به دنباله خودت بکشی...

له له میزدم که کی پنج شنبه میاد و این هفته شوم تموم میشه...

به نظرم ضعف بدنی دارم از نوع شدید...یه دقیقه خوبم ... یه دقیقه جنازه...

باید یه فکری به حاله خودم بکنم اینطوری فایده نداره...

به زور فعلا یه چیزی انداختم بالا...

پایدار باشین ن ن ن همیشه ه ه ه...

نوشته شده در  پنجشنبه 22 فروردین1387  توسط عاقل ترین دیوونه دنیااا  | 


هرررر...هررر..هررر...

چیه؟؟؟ چرا چپ نگاه میکنی؟؟؟ دلم میخواد بخندم...

دلم میخواد به این بخندم که واقعا چقدر مسخره ایم...(ببخشید یعنی مسخره ام!!!)هررر...هررر...

جالبه میباشه هااا...

حدود یک ماه پیش میبود که میگفتیم از زیر یک  ازمایش الهی جان سالم به در بردیم و همانا این ازمایش ما را به سکته وا داشت و در هنگام عمل ما را وا رهانید...چقدررر ناله ایدم... چقدر شکوه و شیون نمودیم...  وهمی بس گیسوان خود رو چنگ زده و بر صورت خود با پنجولهایمان پنجولیدیم که گویی گربه ای در وجودمان پنهان است!(عجیبا غریبااا وا حیرتااا)...

حال انکه در شب چهارشنبه سوری با شیون های یک دوست گرام و زخم خورده از جانب سازمان سنجش از خود بیخود شده و دل را به دریا زده بودیم و باکی برایمان نبود که ایا بشود و ایا نشوددد...

همانا ان شب جو چهارشنبه سوری ما را بسیار گرفته بود و ما نتوانستیم در غم پایان پذیر و پایان ناپذیر دوست گراممان شریک باشیم و همانا با خنده هایی بس شیطانی بر دل ریشش چنگ زدیم و او را کمی تا قسمتی ابری دلداری نموده و اتیش چهارشنبه سوری را بر زخمه نهانش گذاشته..(وای چه بی رحم!)...

 

همانا ما بی رحم نبودیم بلکه اتش وجودیمان در ان شب شوم فزونی تر شده بود و ما را از حالت عادیمان وارهانیده بود...

چشمانمان درست نمیدید و شوق در چشمانمان حلقه زده بود(معمولا اشک که حلقه میزنه!)... دوست نداشتیم با این خبر شب زیبایمان و همچنین سال جدیدمان به ملکوت اعلا بپیوندد... همانا با دلداریهای بیجا و بیخیالی های مفرده خود را از این خبر جالبناک و تاسف وار رها نمودیم تا بس سالی که بهارش نیکوست (دخترم رو نمیگم !) را اغاز بنماییم...

چندی پیش با اصرارهای بیش از حد یکی از دوستان گرام که همانا ایشان نقشی شگرف و بسی اساسی در این ازمایش الهی داشتند بنا بر این نمودیم که بیشتر پیگیرنتیجه  این ازمایش لعنت شده و شوم باشیم... همانا با خود اندیشه نمودیم که این دوست گرام از زمینیان نمیباشد بلکم از زیر زمین است(هررر...هرر)... اری از زیر زمینیان است و صدایشان همچنان بد نیست فقط وقتی شروع به اواز خوانی میکنند گویی کسی در دله ای خالی از خرمااا میگوید ""نون خشکیه....نمکیه... میخریم""(هررر...هررر)...

خلاصه از ایشان اصرارو همانا از ما گوش کری و فراموشی و انکار...(من غلط کردم به جونه خودم)...

تا اینکه در شبه جمعه خفت ما را در تگنا گرفتند و چسبیدند و .....

ما هم که دیگر چاره ای نداشتیم در چنگ ایشان بودیم و باید اطاعت مینمودیم....

با خود فکر کردیم که ان ازمایش الهی و خطرات شوم ان در همان شب جمعه و روز پنج شنبه اتفاق افتاده بوده همانا پی گیری و نتیجه این ازمایش هم در همین روز است زین پس با این ذهن سرشار نتیجه به عمل امد که این دو روز روزی نحس تلاقی شود...

با خشم ایشان ما بر سرجای خود نشسته و از دستورات ایشان سرپیچی ننمودیم و همانندی خر(دور از جوون)... بر سعی و تلاش خود افزوده میکردیم... به ایشان باز تذکر نمودیم که تلاشهای شما بی فایده میباشد ولی ایشان سخت  پیگیر نتیجه و درگیر بر همت بدنی خود بوده و به سخنان و شیونهای بنده  ی حقیر جان نمیسپردند و همانا به کار خود با اشتیاق بیشتر ادامه میدادند و جانه ما را در اوردند... همانا ما تمامی مدارک مورده نظر را به ایشان تحویل داده نمودیم (ها؟؟؟) و این بار ایشان بودند که ذهن سرشارشان هنگ نموده بود و اسم شریف بنده را به جای نام خانوادگیمان وارد مینمودند... همانا بر خنگ بودن خود امیدوار شدیم و نفسی از سر رضایت بر خنگ بودن خود در کردیم... ببخشید کشیدیم...

چندی بعد بر صفحه روبه رویمان خیره کنان و همانند جن زدگان نظاره مینمودیم و گویی برق سه فاز از ... (سر... بی تربیت !) پرید... نمیدانستیم در ان وقت شب شیهه بکشیم یا اربده بکشیم  یا جیغ بکشیم یا بشکن بزنیم یا هوار بکشیم یا  برقصیم یا صفحه روبه رویمان را بد کیز بکنیم ؟!!... یا اینکه صفحه کلید را بر سر خود بکوبانیم... خلاصه فیلمی داشتیم و شادیمان عمرش کوتاه بوددد... خدا رفتگان شما را هم بیامرزدددد...

با پیغام "" خره... خاک بر سره خنگت کنن... تو قبولی...""  اینگونه حالات بر وجودمان نائل شد...

همانا جستیم تا در مخروبه مان دنباله شتری با بارش بگردیم... از شانس خیلی خوبمان بدون دشواری و سهلی و اسانی پدیدار شد( اهم .. اهم..)... دفترچه را باز نمودیم به دنبال کد رشته... اه یافتم...

"" شیمی ازمایشگاهی"" دانشگاه علوم پزشکی شیراز""" و ... همینطور که قدم برجلو مینهادیم وا رفتیم و ما را غمی سخت در بر گرفت!(اره جونه عمه ام)... اما نه... خدا را بس شاهد میگیریم بر حال زارمان...نمیدانید که چه شام غریبانی داشتیم...نمیدانید که چگونه تا پاسی از شب را با بی خوابی سر نمودیم و همانا همه چیز را سبک سنگین کردیم و ان شب ترازوی وجودیمان سوخت...

 خلاصه بسی شادیمان زود گذر بود و ما را باز به غمی فرو برددد...(خیلی)...

 

حال انکه با این کوشش استوار بر وجود خود همی بیشتر امیدوار شدیم و سعی میکنیم که بر تلاش و همت خود بیشتر فزونی کنیم...ولی هنوز مردد هستیم و در شک و دو دلی به سر میبریم...

همانا یکی میگوید بهترین و اخرین فرصت است و همانا دیگری میگوید فرصت همیشه از ان توست...

پاک خل شدیم...

                                     ** خداوندا مرا آن ده که ان به **

 

پی نوشت: اینم یه خبر خوب و نه چندان خوشحال کننده  بنا بر دلایل و ضوابطی...ولی من هنوزم  تو کف همون حکمت هستم!...به خودم میگم اگه اون چیزی که نباید میشد و حالا شد چرا اینطوری شد؟؟؟  اصلا نمیشد بهتر بود ... اخه چرا؟؟؟ این چه حکمتی؟؟؟

 

پی نوشت 2: (حالا بازم بگووو من هیچی از حرفات رو نفهمیدم... !!!)... متاسفم اینبار اشکال از فرستنده نیست مشکل از گیرنده میباشد...

 

نوشته شده در  شنبه 10 فروردین1387  توسط عاقل ترین دیوونه دنیااا  | 


گل اومد...

             بهار اومد....

                              میرم به صحرااا...

                              عاشق صحراییم بی نصیب و تنهااا....

 دلبر مه پیکر گردن بلورم ..               

عید اومد...

           بهار اومد....

                      ""من از تو دورم""...

 

           

ز تو خواهم...

                  عهد عشقی  که بستی وفا کنی...

                                                     یاد ما کنی...

                                از چمن ها گر گذشتی یاد من کن....

گر شنیدی سرگذشتی یاد من کن....

                                             دلبر مه... پیکر گردن بلورم... عید اومد... بهار اومد...

                                                                       من...

                                                                               از ...

                                                                                     تو...

                                                                                          دورم....

 

بازم یه بهار دیگه و بازم یه نوروز دیگه و بازم یه اغازه دیگه...

همیشه هر شروعی یه پایونی داره مگه نه؟؟؟

همیشه هر شروعی خیلی قشنگه خیلی کم پیش میاد پایان زیبایی هم داشته باشه!

همیشه هر چیزی شروعش سخت به نظر میرسه و سختی های خاص خودش رو داره... ولی میگن وقتی از مدت شروع بگذره تو هم رو قلتک میافتی و برات عادی میشه!(خدا کنه...)...

 

امسالم واسه من یه شروعه دیگه ای... منتها یه شروع خیلی وحشتناک... خیلی ازش میترسم... خیلی دلهره دارم...امسال واسه من ساله سرنوشت سازیه...

با این سرنوشت ممکنه خیلی ها رو بدست بیارم و اندکی هم از بعضیا رو از دست بدم و این چقدر برام سخته...

خیلی بده که ادم به خاطر شروعه اولین پست بهاریش ایه یس بخونه مگه نه؟؟؟ ولی خب چه میشه کرد من اینو دارم با خودم به دوش میکشم تا تیر...خدایا چقدر سخته...افکاره مزخرفی که دست از سرم بر نمیداره...

 

همه برای یه ساله زندگیشون که دوباره شروع میشه یه سری برنامه ریزیها و یه سری فکرا و ایده ها میچینن...میتونم بگم منم یکی از اون همه هستم ولی با یه ترس غیر قابل وصف... با یه سختی مضاعف...

من هیچ وقت نفوذ بد نمیزنم و از اول سال حدس نمیزنم که سالی که پیش رو دارم چطور سالیه و به هیچ عنوان پیش بینی نمیکنم که : چون امسال ساله فلانه ما هم فلانیم... نه اصلا . چون همه اتفاقات دسته خوده ادمه و ادم خودش میتونه تغییر بده اونا رو بسته به شرایط و موقعیتش... کارها و برنامه هام رو پیش بینی میکنم و این خودش یه قدم به جلو رفتن در اینده است  ولی نه اینکه خوب بودن یا بد بودنش رو حدس بزنم...

 

امساله من(طبق معمول) از یه مسافرت شروع شد. یه مسافرت سه روزه (سه روز که چه عرض کنم)... ولی خب هر چند که خیلی کم بود اما تمدید اب و هوا و دیدن دیارخود یه چیزه دیگه است...

از قدیم گفتن سالی که نکوست از بهارش پیداست... امیدوارم که اینطور باشه...

دلهره و استرس و تشویش درونی خاصه وجودمه و امیدوارم که به زودی زود تموم بشه...

امسال برنامه ها و ایده های خاصی دارم... یه دو سه تا اروزی کوچیک هم دارم... اسمش رو نمیشه گذاشت ارزووو شاید اگر برای شما بود ارزو نبود ولی واسه من شده ارزو.

علاقه درونیم رو گم کردم... سعی میکنم پیداش کنم و اونو پیش بگیرم تا تحمیل ها روو...

خیلی کارهای نصفه نیمه رو بایدتموم کنم و دنبالشون برم...

امسال باید خیلی چیزا رو از بعضی چیزا واسه یه چندتایی تفکیک کنم...شایدم نکنم و خود به خود تفکیک بشه...

امسال ساله مهمیه...امسال سال روشن شدن خیلی چیزاست... امسال این منم که تصمیم میگیرم...

 امسال شاید از الان تا همیشه شایدم امسال ساله اخره و تا هیچ وقت...

از اول امسال  یه طور دیگه شدم و شده ... روز به روزبهش وابسته تر میشم وجای خالی  وجوده پر از مهرش رو بیشتر احساس میکنم...

اما افسوس که...

ای کاش...

 

به امید اون روز که بیام و این مطلب از وبلاگم رو بخونم و نفسی از سر رضایت و اهی اسوده بکشم ...

در هر حال برای همه ارزوی سالی سرشار از موفقیتها و اتفاقات و خاطرات خوب میکنم...

نوشته شده در  چهارشنبه 7 فروردین1387  توسط عاقل ترین دیوونه دنیااا  |