تبليغاتX
عاقل ترین دیوونه دنیااا

بوی عيدی، بوی توپ، بوی كاغذرنگی،
بوی تند ماهی‌دودی وسط سفره‌ی نو،
بوی یاس جانماز ترمه مادربزرگ

با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم

شادی شکستن قلک پول،
وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد،

بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب

با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم

فکر قاشق زدن یه دختر چادرسيا،
شوق یک خيز بلند از روی بته‌های نور،
برق کفش جف‌شده تو گنجه‌ها،

با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم

عشق یک ستاره ساختن با دولک،
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه،

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم

بوی باغ‌چه، بوی حوض، عطر خوب نذری،
شب جمعه پی فانوس توی كوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی،

با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم

زنده یاد فرهاد... یادش گرامی باد"" ""       

سالی که گذشت برای من فوق العاده ساله خوبی بوددد....

سال جدید شد ولی یه چیز کهنه تر میشه و کهنگیش برای من باعث افتخاره... و اونم دوستیمونه ...

امید وارم ساله جدیدی که پیش رو داریم سال خوب و خوش و پر از ارزوهای خوب و دست یافتنی برای هممون باشه...

به امید اون روز....

در ضمن سعی کنید گرمی  و سرخی و پاکی  وجودتون رو  از اتیش چهارشنبه سوری بگیرید و همه بدیها را توی اتیش بسوزونید... ""چهارشنبه سوری تونم مبارک باشه""

همتون رو دوست دارم و بهترین ها رو براتون ارزو میکنم...

                                                                                ** نوروز مبارک **

نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386  توسط عاقل ترین دیوونه دنیااا 


اره...

دقیقه ها که همین دقیقه ها بود...

ثانیه ها هم که همین ثانیه ها بود...

پنج شنبه هم که پنج شنبه بود...

هم زمستون بود و همم اسفند...

تنها تفاوتش این بود که پنج شنبه اون هفته تعطیل رسمی بود ولی این هفته نه!

تنها تفاوتش این بود که از صبح با یه مکالمه تلفنی دلم هر رر ی ریخت پایین و نفهمیدم باید چیکار کنم...

دقیقا یادمه که بین زمین و هوا بودم و کاسه چه کنم چه کنم دستم گرفته بودم...

بیخیال نبودم... به فکرش بودم ولی تاریخش رو با تولد دوستم اشتباه گرفته بودم... همه چیز به هم گره خورده بود... برام هفته سختی بود... خیلی سنگین بود... همه چیز پشته سره هم... حجمه کارهااا زیاد... ثانیه ها و دقیقه ها به دنبال هم و وقت طبق معمول کم...حسرته خوابیدن در صبح روز جمعه...ولی...

من کجا و سرنوشت کجااا؟؟؟

دسترسی به هیچ چیز نبود...خونه خودمون نبودم... کیلومترهااا فاصله داشتم...امکانش وجود نداشت که خودم رو برسونم! همش 2 ساعت فرصت بود...

چرا باید به بانی این خبر سرنوشت ساز بیراه میگفتم؟؟؟ در صورتی که اون از من حواسش جمع تر و خیلی بیشتر از خوده من به فکره من بود!!! اونم میتونست یاداور من نباشه... ولی یاداوری کرد...دستش طلا...

برای مدته کوتاهی مغزم هنگ کرد... به فکره چاره ای بودم... دسترسی به اینترنت نداشتم...

هنوز هم مطمئن نبودم که ایا چیزی که شنیدم صحت داره یا نه... چون هنوز اون تاریخ توی ذهنم ووول ووول میکرد... گوشیووو برداشتم... با یه پیام که بزنگ کاره واجبی دارم... ارتباط بعد از 3 دقیقه برقرار شد...

پرسیدم... استرس تموم وجودم رو گرفته بود... از یه طرف میگفتم مهم نیست از یه طرف میگفتم نه!

خلاصه با راهنمایی های دوسته بسی ناشیمان کمی بر دلهره و استرس هایمان غلبه نمودیم... ولی بازم کافی نبود...تماس بعدی با بانی خبر برای دومین برقرار شددد که نتیجه چی شد؟؟؟ این تماس ها این حرف های شاید نه چندان تاثیر گذار ولی منو به دقیقه ها و ثانیه هااا و سرنوشتی که نمیدونم چطور رقم میخوره هل داد...

تصمیم گرفتم با تلفن همراه به نت کانکت بشم... نمیدونم چطور شد و خدا خواست که سرعتشم خوب بود سریعا پریدم سنجش... اطلاعیه... اخرین اخبار... اعلام کارت های وروودی... اخرین روز برای....

 

من...

روز جمعه..

حسرت خوابیدن تا ساعت 9...

یه تلنگر سرنوشت ساز...

شاید یک ازمایش...

شاید یک موقعیت...

شاید یک امتحان...

شاید کاستن از استرس و خالی کردن اضطراب...

دیدن چهره های قدیمی...قوت قلب...

شنیدن نفس های بغل دستیت...

سکوت..

صدای خیژ ...خیژ... نوک مداد...

 

پی نوشت: نمیدونم این چه حکمتیه ولی دیدی گاهی اوقات یه کاری انگار نمیخواد انجام بشه ولی میشه...

                                                                                                              این چه حکمتی؟؟؟

نوشته شده در  پنجشنبه 16 اسفند1386  توسط عاقل ترین دیوونه دنیااا  | 


طبق معمول همیشه, کولیم روی شونمه و راه می افتم و چون هوا گول میزنه و یه جورایی همچین نه سرده و نه گرمه مجبورم سویی شرتم رو با خودم همراهه کولیم به دوش بکشم...(اونم همش به خاطر توصیه های ایمنی مادر گرام)...چون ظهرا هوا گرمه و بعد از ظهر همچین یه نموره باد میاد و یکم همش یکمکی سوز سرد میزنه(مزخرف ترین هوااا) باید به توصیه های ایمنی توجه کنم .(البته این روزا سعی میکنم که دیگه از زیرش در برم)...

به هر حال...

چند روز پیش طبق معمول همیشه بازم دیرم شده بود... کولیم رو برداشتم و گفتم مامان ن ن ن ن ... خدافظ ظ ظ ... و پله ها رو دوتا یکی اومدم پایین و در رو"" تق ق ق ق"" کوفتم...

در حین راه رفتن سویی شرتم رو طبق عادت معمول روی دسته کولیم اویزون کردم تا از شرش خلاص بشم...

خلاصه همش فکرم این بود که زود برسم... سعی میکردم قدم هام رو سریع  ولی در این حال با ارامش حرکت کنم...همینطور که به ایستگاه اتوبوس  نزدیک میشدم میدیدم که یه پسره تو ایستگاه نشسته و از دور داره همینطور بر و بر سرتاپام رو میخوره...سعی کردم ریلکس باشم . ولی هی به خودم میگفتم  وقتی رسیدم بهش چهارتا بارش می کنم تا بفهمه یه من ماست چقدر کره داره! ... اخه نگاه داریم تا نگاه !!!...

نزدیک و نزدیک تر شدم تا رسیدم بهش... یهووو همینطور چشم تو چشم مثله اینکه دوتا ادم اشنا بخوان با هم سره یه صحبتی رو باز بکنن یه ان نگاهامون به هم دوخته شد و بعد یهو اون گفت: "" ببخشد خانوم""(اینجا با یه غیضی نگاش کردم) سویی شرتتون افتاده""... یه نگاه به بند کیفم کردم دیدم اره نیست... یه نگاه به پشت سرم کردم دیدم وای افتاده همون جایی که من متوجه شدم این پسره داره نگام میکنه...سرمو چرخوندم  یه نگاه به این طرفم کردم دیدم اتوبوس یه ذره دیگه مونده تا به ایستگاه برسه... نگاه به ساعتم کردم ...دیدم قراری که تو اتوبوس گذاشتم که دوستم رو حتما ببینم هم هست ! پس قید تاکسی رو هم باید میزدم... و باید یه کاری میکردم که هم به اتوبوس برسم هم سویی شرت نازنیینم رو که سر یه خیابون فرعی افتاده بود رو نجات بدم...

چاره ای نبود جز اینکه بگم منم دووو ماراتون بلدم... با تموم قوه پریدم و در حین دویدن دیدم یه پژوییه کوووور از روش رد شد ( این قسمت رو با اسلومشن تصور کنید... مثله کارتونااا که نمیتوونن ببینن تعلقاتشون یه طوریش میشه...اونطوری )...خلاصه هر چه که بود عین فشفشه رفتم و اومدم بعد از اون آقا پسرهم کلی "" تشکر"" کردم و چقدر از فکرم و از خودم و حواسم و عادتم حرصم گرفت... یعنی اون همه ارامش و ریلکس بودن و به روی خود نیاوردن و همه اینا کشک...یعنی خیره سرت خوشحالی که ندویدی و به اتوبوس رسیدی بعد یهوو ببینی اوه مثله اینکه باید بدوی.پس نتیجه بر این میشه که ندویدن به منه الاغ نیومده...

 

این روزااا هوا انقدر مزخرفه که حد نداره...مزخرف ترین هوا رو نزدیک فروردین و اوایل مهر داره... همش هوا ابرو باده. مخصوصا باددد... متولدینشم مثله هواش میمونن(میمون نه هااا منظور فعل ماندن بود)...  خلاصه غیر قابل پیش بینی هستن ... حالا این باد و ایناش به کنار... اصلا هوا یه جوریه که فقط دوست داری کپه مرگتو بزاری... انگار هر چی میخوابی کمه... همش دهنت مثله اسب ابی بازه ...(.بلانسبت شما)...

 

نکته اخلاقی: گاهی اوقات بعضی نگاه ها رو به فال نیک بگیرید و گارد نگیرین...(هررر...هررر...)...

از بس به نگاه, بد بین شدم که دیگه همه رو به یه چشم میبینم... دسته خودم نیست... سره همین نگاه یه بار خوردم... بسه...

ولی خداوکیلی بعضی پسرا هم شور رو از مزه میبرن... همچین با نگاهاشون ادم و از نوک انگشتای پا تا فرق سر میخورن که ادم حتی اگه چیزیشم نباشه به خودش شک میکنه...

 

پس اگه : نگاهش را سوالی؟؟؟ نگاهت را کتکی باش جوابی نباش (البته گاهی.. هر...هرر...)...

 

پی نوشت: ذلیل بشه این بلاگفا که همیشه باید توی نوشته های من یه جفتکی بندازه... هر کاری میکنم اندازه فنت اون نوشته بالا درست نمیشه...

اه...

 

 

نوشته شده در  سه شنبه 7 اسفند1386  توسط عاقل ترین دیوونه دنیااا  | 


                                                                                       

                          **  واسه ما همیشه زود دیر میشه لحظه **

  به خدا دو روزه دنیا به هیچیش نمی ارزه....  نوبت ما که میشه دیر میشه زنجیر میشه لحظه...

 

عجب روزایی... عجب زندگیه... چقدر زمان زود میگذره و چقدر ما بیهوده ایم...چقدر زندگی مسخره است...چقدر ما...

اگر زندگی فاقد زمان بود برای یه لحظه" خاص "چی میشد؟؟؟...

این روزا عجیب به هیچی نمیرسم... هر چی میدوم زمان باز جلوتر از منه...چی میشد هر وقت که دلت میخواست زمان رو زود میگذروندی و هر وقت نمیخواستی متوقفش میکردی...

آخ...

الانم یه فکره مزخرف مثله خوره افتاده به جونم و داره از ریشه درم میاره... یه فکری که احتمالات توش خیلی زیاده... فکری که خیلی داره عذابم میده... چیزی که شاید اصلا به ذهنمم نرسیده بود و اصلا بهش فکر نمیکردم و دلم قرص و محکم بود اما با یه حرف از طرفه یه نفره دیگه هزاران سوال توی ذهنم اومد و داره دیوونم میکنه...هر آن به خودم میگم ... اگر... اگر.. اگر...

با نیشخند زدن و امید های واهی سعی میکنم خودم رو راه بیارم و اروم کنم... اما اگر حقیقت چیزه دیگه ای باشه چی؟؟؟

 یعنی من اشتباه کردم؟؟؟من جای پام رو درست نزاشتم؟؟؟ من نسنجیده عمل کردم؟؟؟

اما نه... من با منطق تصمیم گرفتم... اما من مطمئنم...اما....

این فکر تمرکزوارامش رو ازم گرفته...

از استرس و اعصاب خوردی دارم خفه میشم...

وقت هیچ چیز رو ندارم حتی فکرای بیهوده اما چه کنم که همیشه این فکرای مزخرف در اولویت قرار میگیرن چه بخوای چه نخوای ...

دلم واسه روزهایی که ارامش داشتم تنگ شده...

دلم واسه دوستام تنگ شده... دلم واسه اون شب هایی که ساعت ها مینشستم واسه خودم و تو نت میچرخیدم تنگیده... اونقدر وب گردی میکردم که هر کسی ادرس وب میخواست از من میپرسید... اما الان ...

اما الان نه تنهااا لقب بی معرفت (به اضافه چندین کلام زیبااا به عنوان خدمات پس از فروش) از جانب دوستان گرام بر من چسبانیده شده(هر چند که همیشه واسه سراغ گرفتن این منم که خودمو میکشم) هیچ بلکه اون شب ها و اون ساعت ها دیگه هیچ وقت بر نمیگردن...

خودمم بکشم دیگه نمیتونم اون روزا رو برگردونم ... جدا که ما توی هر لحظه از زندگیمون یه ادم متفاوتیم...

منم الان یکی دیگه هستم... واسه خیلی هااا یکی دیگه شدم ... واسه خیلی هااا تغییر کردم و ندا سابق نیستم... من واسه خودمم دیگه نیستم ...اما ...

                                                                 " ای کاش منم ساعت برنارد رو داشتم..."

 

پی نوشت 1: به جونه خودم غر نمیزنم ... انقدر نگووو غر میزنی...خب چکُار کنم؟؟؟

 

پی نوشت2 : <<<هیچ چیز معلوم نیست>>>.....ذهنم داغونه...بی رحم نیستم ولی ارزو میکنم که ای کاش حاله الانم رو برای یه لحظه درک میکردی تا ببینی واقعا ارزش داره؟؟؟!!!

یه فکره مزخرف... یه رفتاره بی جا... میتونه تا ته ریشه ادم رو بسوزونه... امیدورام براتون اتفاق نیفته...

امیدوارم هیچ وقت از شدت استرس حالت تهوع نداشته باشین...

                                                                                هیچ وقت...

 

 

نوشته شده در  جمعه 3 اسفند1386  توسط عاقل ترین دیوونه دنیااا