آقای عزیز... با شمام.. بله شمااا... لطفااا بیاید اینور در قسمته خودتون...
خواهرم... خانوم... حجابتو رعایت کن عزیزم... ما شهید دادیم... تشریف بیارین در قسمته خودتون...
واقعا نمیدونم ما تا کی باید توی جامعه ی ایروونیمون بحثه زنا اینور و مردا اونور رو بدوش بکشیم و همیشه از مکان های زنونه و مردونه استفاده کنیم.من نمیدونم دیگه اینا تا چه حد میخوان محدودیت بین دو جنس مخالف ایجاد کنن و حریص بودن دو جنس رو نسبت به هم بیشتر کنن.
فکر کنم دیگه کم کم هم حکومته روبنده و چادر و عبا رو بیاد با این وضعی که جامعه در پیش داره.
دیگه همینمون مونده بود که بیان دانشگاهمون رو جدا کنن و بحثش رو پیش بکشن که کشیدن. واقعا زجر اور و غیر قابل تصوره. اخه یکی نیست به اینا بگه که باباجون کرم از ریشه درخته نه از میوه اش... شما برید ریشه و بن جامعتون رو درست کنید بعد بیایید توی دانشگاه ها سراغ دانشجو های بدبخت... بعدم ازش گزارش تهیه کنید..... انقدر توی جامعه خارج از دانشگاه و درس محدودیت ایجاد شده که وقتی دو جنس مخالف حضورشون رو توی یک مکان کنار هم میبینن واقعا تا چند وقت تعادل ندارن... یه پسر یا یه دختر سیزده چهارده سال توی مکانی درس خوندن که همه با هم هم جنس بودن اما وقتی الان در کنار هم هستن حضورشون در کنار هم تعادل نداره و این نشات میگیره از فرهنگ و ریشه و بن اموزشی و پرورشی جامعه.
بابا بعضی از پسرا به خدااا بعضیاشون وقتی وارد دانشگاه میشن شاید از بس ندیدن حواسشون به جای اینکه به درسشون باشه به راه رفتنه دخترست و(اینو عیننا از کسی دیدم دیدم که داشت میگفت)...یا دختره به اینکه امروز چطوری بیاد سرکلاس تا جلب توجه کنه بین همکلاسیای پسرش بهتره؟؟؟!!! این یعنی چی؟؟؟ چرا باید انقدر محدودیت قائل بشیم که دانشگاه برامون به یه همچین محیطی تبدیل بشه تا محیط درس... چرا همیشه باید دین و درس و ازادی و سیاست با هم قاطی بشه... چرا ما برای تحصیلات عالیه مون باید انقدر زجر بکشیم تا یه معجزه ای بشه تا توی کنکنور قبول بشیم که ایا بشیم ایا نشیم...؟؟؟چرا باید دانشگاه تبدیل به یه محیطی بشه که وقتی طرف پاشو میزاره توش 180 درجه تغییر کنه؟؟؟از تیپ و قیافه بگیر تا شعور که بعضیا مطلقا صفر میشن...
حالا دلشون خوشه که گزارش تهیه کردن و فرهنگ رو میخوان بین جوونا و خونواده ترویج بدن. یارو اخونده میگه ما روایت داریم که تا وقتی یک زن از جایی بلند میشه همون موقع یک مرد نباید جای اون زن بشینه...خدایی این چه دین و زندگی و جامعه ایه؟؟؟ مگه چی میشه... میگه با گرم بودن اون جا ممکنه مرد....
اینم از عجایب روزگاره... یعنی اون مرد باید بره واقعا بمیره که از گرمای نشستن یک زن به انزال برسه....اونم کجا توی مکانهای عمومی و یک جایی مثله دانشگاه واقعا خنده داره... کشورهای دیگه به کجاها رسیدن ما هنوز داریم میگم زنا اینور مردا اینور... توی اتوبوس واحد... زنا اینور مردا اونور... صف نون زنا اینور مردا اونور... صف شیر... زنا اینور مردا اونور...
همیشه زنااا اینور مرداا اونور.......
جدیدا هم که ایامه زجره و دیگه نوره الا نوره... دیگه زنا اینور مردا اونور شدتش حاد میشه....
از بهمن تا یاومه فقط تعطیلیاش میچسبید وقتی بچه بودیم. یا جشن های چند ساعتش... ای حال میداددد...
خلاصه زین پس در اینجا هم زنا اینور مردا اونوررر.....هی ی ی ی... با تو بودمااا بیا اینور چشاتم درویش کن...
امروز با یه بوی سوختگی یا شبیه به سوختگی رفتم به خاطرات دو سال پیش... سال سوم متوسطه...
یادش بخیر...
با خودم فکر میکردم که هیچکس مثله ما اتیش نسوزوند توی اون مدرسه و مدیر و ناظم از دستمون آس شده بودن...
دبیرستان استاد شهریار...(سه کله پوک)هرر...هررر...
عجب مدرسه ای بودااا... شر نبودم ولی شیطون بودم... از اون اذیت ها هم نمیکردم که همچین بکشه به دفتر که فقط یه بار کشید به دفتر اونم به خاطر مسخره کردن لهجه اینجایی ها بوددد... که یه انتن داشتیم تو کلاس و زیر اب زنیش رو دست نداشت... که اونم از زیرش من در رفتم و دیوار هاشا هم اوووووو...
خلاصه یادمه دوشنبه بود. ما ساعت اول زمین شناسی داشتیم...(میشه گفت یکی از مزخرفترین درسهایی که هیچی ازش نمیفهمی از بس تو این سنگها وول میخوره)...این دبیری هم که ما باهاش دو ساعت رو کلاس داشتیم یه سگ اخلاقی بوددد که لنگه نداشت واسه حرف زدن باهاش باید بهش پول میدادی و واسه خندوندن هم که دیگه فبهااا فکر کنم تو طول سال تحصیلیمون سه بار بیشتر نخندید. عید نوروز. تبریک به مانتوش.روز معلم...
هر وقتم می اومد یه رژ جیگری هم به لباش میزد... همیشه هم درس میپرسید از اون سوالایی هم میپرسید که نمیدونیم از کجاش در میاورد...بعدم خیره سرش درس میداد... جمعا در طول سال 10 دقیقه ما استراحت کلاسی یا تنفس ازاد داشتیم(اسمش ازاد بود از اسیری هم بدتر بود)...
اون روز قرار بود کویز کلاسی بگیره... ما هم هیچکدوممون به غیر از اونایی که اسمشون با خودشون(خر میزنن همیشه) نخونده بودیم. اونایی که خر میزنن جمعا رو هم واسه حفظ ابروشون میشدن سه یا چهار نفر...
ما تو کلاسمون از بین خر خونا دوتا خر خون داشتیم که نم پس نمیدادن... یه دوتا دیگه داشتیم که میخوندن و سر جلسه امتحان یاری رسان و فرشته امداد الهی میبودن و بدون هیچ چیزی از داشته های خودشون دریغ نمیکردن کلا اهله حال بودن.
خلاصه صبح اول صبح وهوااای سردددد زمستونی...(فکر کنم همین موقع ها بود غلط نکنم)... ما هم تازه رسیدیم کلاس و کلا قندیل بسته بودیم... هممونم کتابای زمینمون دستمون بود یعنی ما داریم میخونیم...(همش واسه خالی نبودن عریضه بود)...دیدیم مثله اینکه نه فایده نداره هر چی میخونیم توی این کله پوکمون هیچی نمیره خب معلومه که چیزی نمیره اون مغازه به اون مغازه ایش ساعت 7 صبح اونم به اون سرما زورش میاره بیاد و کر کره های مغازشو بده بالا چه برسه به مغزه سرشار از علم ما محصلان شایسته این مرز و بوم...تازه داشت یخ مغزمون اب میشد و یه چیزایی اِی ی ی ی بگی نگی میفهمیدیم... مشکل اینجا بود که مطلب اول رو که مثلا میفهمیدیم یا حفظ میکردیم و بعدش میرفتیم سراغه مطلبه بعدی رو مطلب بعدی مغزمون ایروررر میداد و باید فرمت میشدی و یه ریستارت میکردی تا بفهمی اووو تازه لیلی زن بود یا مرد بعد از یه دوبار اینطوری شدن کلا هنگ میکردیمو دیگه قاطی.. یعنی قربونه نخوندن...دیدیم مثله اینکه نه فایده نداره باید یه فکر اساسی کرد... تصمیم گرفتیم از اونایی که تو کلاس همیشه مفشون اویزوون بود یه قرصی یه کپسولی در راه رضای خدا گدایی کنیم بلکم از این بلای زمینی راحت بشیم.(الهی صد هزار مرتبه شکر که تو کنکور به کار ما نمیاد این زمین...)
خلاصه:
اقا برنامه چیدیم که یه کپسول(دوااا..خشک کننده) همراه با گچ پودر شده و کمی ادامس جویده شده بریزیم توی بخاری...چشتون روز بد نبینه... اوه اوه اوه... چه بویییییی... چه افتضاحی ی ی ی... از اون چیزی که فکر میکردیم خیلی بیشتر و بدتر شد... یه گندی زده بودیم خودمونم مونده بودیم توش...
این بو به قدری زیاد و تعفن اور بود که به سالن هم سرایت کرده بود...
مدیر با حالتی پر از قیض و عصبانیت وارد کلاس بدون اکسیژن شد و بعد با شش های وا رفته خارج شد و ما هم مثله خر کیف کردیم که اخ جووون کلاس درس دو در شد و زمین هو تو تو ...
مدیر واستاد جلوی همه و یه باد توی سینه های (اهم...اهم...) انداخت و با صدای قوقولی قوو خروسی اول صبحی مثلا میخواست داد بزنه که اساسی مورده تمسخر قرار گرفت...
خلاصه مرغی بود. خروسی بود... سرما خورده بوده هر چی که بود گفت کی اینکار رو کرده...
این بار همه چهره مظلومیو و امام حسینیشون گل کرد... همه شدن مظلوم توی این دنیاااا...
هیچکی نم پس نداد... همه به خودشون نوید میدادن که بعد از غر غر های این همه ازادیم و ول معطل...
تهدید کرد . خودشو کشت. از انتن مخابره کرد. ولی این کار رو هیچ یک از گروهک ها به گردن نگرفتن.
بلاخره کمی اروم شد و ما خر کیف شدیم که اخ جوون از خر جنابه شیطان محترمه پایین امده و پاچه های همه رو ول کرده... اما خیالی خوش و زهی باطل....نگووو نقشه جدیدی در سر میپرورانید...
یهو گفت همه تو حیاط. کلاس تو حیاط برگزار میشه...همه دهنامون یه متر افتاد پایین حال میداد اونجا پوز بند پاک سمن تبلیغ کنن. مطمئنن همه اجناس پاک سمن به فروش میرسید...هممون کف کردیم... بازم دخیل بستیم به کتاب زمین و یاری خواستیم...
رفتیم یه قسمتی که افتاب زده بود تو حیاط نشستیم و دبیرمونم ککش نگزید و عین خیالش لامسب...
ما مثله این جوجه رنگیا شده بودیم که وقتی میرن تو افتاب چرت میزنن. از سرما به خودمون میلرزیدیدمو چرت میزدیم...هر کسی که صدا میزد واسه درس اگر نمیرفت 0 میزاشت و اگرم دلیل بر نخوندن درست میاورد یه منفی قرمز.خدا رو صد هزار مرتبه شکر اون روز این بلای زمینی از بیخ گوش ...که چه عرض کنم از بیخ همه جام رد شد. ولی کلی بعدش خندیدیم و خاطره شدددد...
دبیر زمین پیش هم که خدا خیرش بده. هر چی اون دبیر قبیله سفت و محکم این یکی گیج و منگ و وا رفته.
تا میومد درس میداد بعدکه مثلا تموم میشد میگفت خانومای خوب خسته نباشین... بعد یهووو میگفت اااااااا یه چیز قشنگ یادم رفت... همه لنج ها اویزووون... یه چیزه قشنگی که یادش رفته بود دو سه صفحه طول میکشید تا یه باره با صدای دیلی لی لی همه خستگی ها در میرفت...
این بود پاره ای از خاطرات پایان ناپذیر دوران مدرسه من...
پی نوشت1: گویا نوشتن یادم رفته. شصت تا مطلب نوشتم و هی سیو کردم. مردد شدم رو نوشته هام...ذلیل شم ایشالله... چه مرگم شده به سلامتی؟؟؟
پی نوشت 2: گویا وردم دارای مشکل و نقص شده و من با جون کندن تمام و کمال(اون کمال نه) این متن رو به پایون رسونیدم. خدا شانس بده ای کاش ما هم یکیو داشتیم میرفتیم شرکتش بهمون خیر میرسوند... (هر...هرر..)... البته داریمااا ولی خب این کجا و آن کجا؟؟؟(هررر.....هررر...)...
پی نوشت 3: لطفا غلطهای املایی رو بر حسبه دیده نادیده بگیرین(چی گفتم؟؟؟)... خیلی خسته ام...
