برف این نعمت خدادادی و اسمونی برای ما خیلی قشنگ و زیباست.و جای شکرش باقی که باعث میشه ابه ذخیره ای برای تابستونا زیاد بشه تا موجب قطعی ساعتی اب در بعضی مناطق کشور نشه.
اما امسال خدا واقعا کولاک کرده قربونش برم...اصلا بارش برف امسال در طول سالهای هواشناسی تاریخ هم بی سابقه بوده.
برف تهران که از یکشنبه هفته گذشته به طور خیلی شدید شروع به بارش کرد و موجب شد که اکثر ادارات اعم از دولتی و غیر دولتی و همچنین مدارس تعطیل بشن تا امروز.و یا شیراز و خیلی شهرهای دیگه از خطه مازندران تا اون بالای بالا که دیگه اونا اسمشون با خودشونه مخصوصا اردبیل.
یادمه مرداد ساله 84 اگر اشتباه نکنم : من اردبیل و سرعین رفتم... هیچ طبیعته خاصی جز اب درمانی نداره.(البته سرعین)ولی عجب هوایی داره. یا خدااا حساب کنید توی تابستون و بخاری... چی میشه... اون موقع که مرداد بود هواش اینطور بود دیگه نه الان که دل زمستونه. من برم اونجا میمیرم...اینور گردنه حیران بارون و ابرو مه... ودقیقا یکم اینورترش هوا افتابیو صاف...خلاصه اینم از این هوا...
اب و هوای شیراز رو خیلی دوست دارم...چون واقعا ادم توش همه فصلها رو احساس میکنه. وای از اون پاییزشو و بهارش که چه بارونایی میزنه و از اون زمستونش که برفاش ادم رو دیوونه میکنه یا از اون تابستونش که پوسته تنتو میکنه...
اب و هوای اصفهان هم که قربونش برم...خدا نصیب نکنه دوهفته است که ما اینجا فقط داریم سوز و سرمای شهرکرد رو میخوریم... اونا اونجا با برفاش حال میکنن ما باید اینجا سرماش رو هی فرت و فرت بخوریم... یه سرمای زشت و مزخرفیه... هوای خشک ک ک... یکشنبه هم که خدا جشن گرفته بود میخواست فقط دلمون خوش بشه .انگار برف شادی از اسمون میومد... من که گفتم دیگه غلط بکنم برم بیرون...
چون وقتی از خونه زدم بیرون هوا افتابی بود همین که پامو از تاکسی گذاشتم پایین گفت بگیر که اومد ای کاش صاف میومد...انگار اسمون افقی شده بود هرچی برف بود که رفت به خوردمون و دقیقا سفید پوش سفید پوش شدم...هیچ غلطیم نکردم... یه ادم برفیه متحرک شده بودم...پالتوم که مشکی بود سفید شده بود...جلومم که همینطوریش نمیدیدم... شیشه عینکمم که دیگه فبهااا... (واجب شد یه برف پاک کن روش نصب کنم)...وقتیم خواستم برگردم باید با دنده سنگین میرفتم و یواش یواش حرکت میکردم تا سر نخورم بعدم یه راهه نیم ساعته تا خونه شد دو ساعت... مگه ماشینا حرکت میکردن...وای لج درار بود...
بعدم که رسیدم خونه همچین خورشید خانوم اومد بیرووون و همه برف شادیاا رو اب کردو تبدیل به یخ کرد که دیگه حرفی واسه گفتن نمیزاره... دیشبم که باز یه کوچولو برف اومد و منم مثله این ندیده های دیوونه رفتم تو حیاط. دور از چشم مامانم یه کوچولو تو برفا تاب خوردم ولی تا صبح به خودم لرزیدمو زیر بخاری کپه مرگمو گذاشتم. منجمد شده بودم. ولی حال داد. همین که صدای فریاد مامان از توی پله ها نیومد که نداااااااا سرما میخوری خوب بود.(الهی که من ذلیل شم که اینطوری زر زر میکنم).اینم از برف دیشب که امروز با اشعه تند و تیز افتاب همش اب شد...یعنی همش دلخوشیه یه ساعتست .خیلی ستمه...
حالا خداوکیلی شما جای من باشید چیکار میکنید؟؟؟خدایی زور نداره؟؟؟ یه جا انقدر برف بیاد که همه یه هفته از کار و زندگی بیفتن. یه جا هم اصلا هیچی به هیچی حتی پشه هم از اسمون نیاد و خشک باشه که استخونه تنتو درد بیاره...خدا میدونه که اینجا چقدر سرد شده...
یا این مسافرای بیچاره... وای من حالشون رو درک میکنم و انقدر دلم میسوزه... چون من یه همچین چیزی رو تجربه کردم... خدا نصیب هیچ بنی و بشری نکنه...
پارسال بود... اتفاقا محرمم بود... دیگه 10 روز تموم شده بود... ما 35 کیلومتری سمیرم توی برف و بوران گیر کردیم... نه راه پس داشتیم نه راه پیش...همینطور باد و برف میزد... انقدر زیاد بود که حد نداشت... خیلی صحنه وحشتناکی بود ادم مرگ خودش رو به چشم خودش میدید... موبایل ها هیچ کدوم انتن نمیدادن...(جز گوشیه من اونم یکی دوتا با زجر)...خلاصه با 3 ساعت توی برف گیر کردن از ساعت 12 تا 3 ظهر اخر خدا یه نگاهی بهمون کرد و راه رو 80 کیلومتر دور زدیم تا ساعت 9 شب رسیدیم اصفهان(با هزار بدبختیو مصیبت که هیچ وقت یادم نمیره)...
یا اون بنده خداهایی که تو خونشون واسه گرم کردن خودشون گاز ندارن...من نمیدونم ایران کشور غنی نفت و گاز چرا انقدر باید دم از کم مصرف کردن و صرفه جویی بزنه؟؟؟...اصلا افت گاز یه چیز دیگست صرفه جویی یه چیز دیگه...
پدر جان من که خودشون در منطقه نفتی فلات قاره ایران (بهرگان) مشغول به کار بودن. از میانگین تولیدی بشکه های نفتی که روزانه از سیری و لاوان تولید میشن میگن که اصلا هیچ دخلی به صرفه جویی نداره و یه شاخ هم رو سرت سبز میشه. و ما باید دیگه اینو باور کنیم که داریم توی یه کشوری زندگی میکنیم که یکی سر یکی دیگه رو کلاه میزاره.(اقایون مفت خور جمهوری اسلامی) . خلاصه اینم از برف و خدا و مملکت بچاپ بچاپ ما یعنی ایران.
دلم یه لحظه تنگ شدواسه اون روزا که شب برف میبارید و ما دل تو دلمون نبود که زیاد برف بیاد تا مدرسه ها تعطیل بشن تا نریم مدرسه.(یادش بخیر...)...
یا زمستون ساله گذشته... یادش بخیر واقعااا... سرما یه طرف... اذیت کردن و جینگولک بازی هم یه طرف... یادش بخیر... توی کوچه... برف... زیر آی فون...اس ام اس... اسفالات کوچه... گوله برفااا...باتری دوربین...دست های یخ زده... گرفتن رگ گردنم اوخ ...اوخ.... کوبوندن گوله برف توی صورتم...(یادش بخیرررر...)...![]()
برف رو دوست دارم از نوعه زیادش ... برف رو دوست دارم به خاطره سکوتش...برف با یه لیوان کافی میت و فریدون فروغی... سرما و لرزش و ... برف و قدم زدن زیرش... برف و قدم برداشتن زیرش شونه به شونه زیره اسمونه شب...
پی نوشت : من برف میخوام از نوعه خیلی زیادش... من ساله دیگه یا میرم تهران زندگی میکنم یا میرم چادر میزنم جفت کوهرنگ بختیاری... همون بالای بالا...یعنی چی خب؟؟؟
شدم مثله این بچه ها که از دور بهشون یه ذره شکلات نشون میدن دلشون اب میشه...
پی نوشت2: در ضمن ممنونم از لطفه بی دریغه همتون در رابطه با نطرای پسته قبلی... مرسی...
""الهی دل دریای مرا دریاب که بدونه یاده تو مرداب است""
دلم گرفته...
دلم مثله اسمونه بالای سرم گرفته است...
دلم نه ابریه نه برفیه نه باروونیه...
دلم دریایی...
دلم طوفانیه...
دلم تنگه...
دلم غمگینه...
دلم متنفره...
دلم خسته است...
دلم شکسته است...
دلم ...
دلم میخواد فریاد بکشم...
از خودم متنفرم...
از خودم بدم میاد...
دلهره دارم...
مضطربم...
استرس دارم م م ...
متزلزلم...
دروغه که میگم حالم خوبه...
از بدم بدترم...
حوصله هیچ چیزو ندارم...
حوصله خودمو که اصلا ندارم...
تنفر تمومه وجودمو گرفته...
یه لحظه نمیتونم وجوده خودم رو تحمل کنم...
دلم به حاله یه بنده خدا میسوزه...
مستحق این نیست که...
خیلی خودخواهم...خیلی مغرورم... که باید کسی رو الاف خودم بکنم...
احساس میکنم این روزا ساعتها و دقیقه ها و ثانیه ها چقدر زود میگذرن...
حتی ترانه هایی رو که گوش میکنم نمیفهم کی پِلی کردم که کی تموم شد...
دائما ذهنم خط خطیه... تمومه دفترام شده پر از خط...
هیچ چیز نمینویسم جز اینکه فقط خط میکشم...
انگار توی مغزم فقط خط کشیدن...
اونقدر هم در همن که به هیچ وجه نمیشه از هم جداشون کرد...
اونقدر مبهم شدم...
اونقدر مبهم شدم که حتی خودم رو درک نمیکنم...
درک وجودم سخته...
احساس بدی دارم...
حسه نتونستن... نشدن... نا امیدی این روزا به طور شدیدی در من فوران میکنه...
مامانم رو که میبینم صد برابر از خودم متنفر میشم...
اون همه جوره واسه من از وجودش مایه میزاره و من...
واقعا که...
ادم انقدر چشم سفید...وقتی توی خونه میبینمش...
وقتی باهام حرف میزنه...
خجالت میکشم...
وقتی میاد توی اتاقم...
روی تختم...
روبه روم میشینه...
میخوام زبون باز کنم اما دوست دارم از حقارت اب شم...
نمیتونم...نمیتونم...
فقط به حرفاش گوش میدم که مثله ابه روی اتیشه...
اگر اون نبود(زبونم لال) من بر فنا بودم...
اینروزا انگار فقط دوست دارم بخوابم...
احساس میکنم تموم کمبودهای وجودیم توی خوابه...
ای کاش همه چیز مثله خواب بود...
دارم خفه میشم....
نفس کشیدن برام سخته....
امید واهی دادن به خودم برام اسون شده...
همه ذهنم شده خیالی خوش و زهی باطل...
خسته ام ...خسته...
....""ازم نپرس که چته؟؟؟...
میدونی که من دیوونه ام... ادم بشو هم نیستم...
فقط دلم برات میسوزه که یه دیوونه دوستت داره...
الاغ بی خاصیت بفهم... نمیفهمی که از بس خری...
پی نوشت : زانوی غم بغل نگرفتم... افسرده هم نیستم... همیشه هم نیشم تا بنا گوشم بازه (بلااستثنا) ولی احساسمه... با احساسم که رودربایستی ندارم.... مجبورم ... میدونم میگذره... میدونم همه تجربه کردن... همه با تجربه ان... امااا این یکی اجالتااا خیلی فرق داره... اصلانم طبیعی نیست... اقتضای سن هم نیست...
والسلام...
من آن گلبرگ مغرورم...
كه میمیرم زبی آبی....
ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم....
من آن ابر بهارانم كه از خاشاك بیزارم...
به جز بر چهره ی گلها نمیگریم نمیبارم...
نمیدونم گاهی اوقات بعضی از ادما چی پیشه خودشون فکر میکنن که طرف مقابلشون رو به مسخرگی میگیرن در حالی که موضوع کاملا جدیه جدیه...
چیزی که به خاطرش زحمت کشیدی و ساعتها بیدار موندی و چش و چالت در اومده تا درستش کردی بعد به سادگیه یه بعدا و یه امید واهی خیلی مضخرف تو رو میپیچونه...
شاید الان ناراحت نباشم... ولی ادم دلش میسوزه... شاید من میتونستم با اون....
دیگه همه شاید ها رو باید کاشت و گذاشت لب کوزه و آبشون رو خورد دیگه فایده ای نداره همش خیالی خوش و زهی باطل بود...آخه اگر نمیخواد بشه خب ادمه حسابی بگو نه,9 ماه به دل نکش مگه مریضی؟؟؟
بلاخره منم ادمم. فکر میکنم اونقدر شعور به اندازه خودم داشته باشم که بفهمم و درک کنم...
ولی من با این کار متوجه خیلی چیزا شدم که طرفه مقابل اگر این کار رو کرد در درجه اول به خودش و شخصیته خودش بی احترامی کرده و برای خودش ارزش قائل نیست و یه همچین ادمی از لحاظ اعتباری واسه من کمتر از اون چیزی شد که فکر میکردم شایدم فاقد شد...
بیخیال ما که باکمون نیست...
(با خفت و خواری پی شبینم نمیگردم...)
اینم میبینیم شمارش چنده میکنیم پامون..
.دیگه بسه یه نفر رو خدای همه چیز بودن بدونی. در صورتی که اون هیچی نیست....دیگه بسه به چشم ظاهر دیدن و هی چشما رو روی هم گذاشتن...بس س س س س ه ه....
پی نوشت1: همچین دلم پر نیست اما دلم به حاله خوده خرم میسوزه.....
من از مسخره گرفتن در مورد یه موضوعه جدی بدم میاد. هر چیزی به موقعش....
پی نوشت 2:من دارم برای مدتی میرم مسافرت... اگر به کامنتا دیر جواب دادم عذرم رو بپذیرین...
بدرووود...
