تبليغاتX
عاقل ترین دیوونه دنیااا

 امروز واسه من از شبه قبلش یلدا بوددد و شروع شد....نه تنهااا از دیشب بلکه تا امشب ادامه داره...جای همه خالی...

شبه قبل تمومه اهله خونواده دور هم جمع شدیم(چون خوده شب یلدا خونه نیستیم) و به پاس اداب هزار ساله ایرانی یلدا رو گرامی داشتیم.

یلدا شبیه که ایرانی هااا از قدیم الایام  در این شب دور هم جمع میشدن و تا پاسی از شب در کنار همدیگه گل میگفتن و گل میشنفتن(دلیل داره دل درد نداشتن که الکی دور هم جمع بشن..)... شبه یلدا  یا شب چله اخرین شبه پاییزه و شبه اولین روزه زمستانی هستش....و به معنای تولد و زایش خورشید ... این شب طولانی ترین شبه سال هستش (فکر کنم 12 دقیقه بیشتره)... قدیمیا اعتقاد داشتن که شب مظهر پلیدی و اهریمنیه اما روز و خورشید مظهر تابش و اهورایی... پس بیدار میموندن دور همدیگه در کنار هم با خوشی و خرمی سر میکردن تا با پلیدی بجنگن و همچنین تاریکی و سرما و بلندای شب بر اونا اثر نکنه.(یه کوچولو از تاریخچش... فقط یکمی هااا... اگه بشه بقیشو کامل میزارم...).

و اما ""یلدا بدر"" ما:

امروز صبح ما روزه یلداییمونو با کوه شروع کردیم... جای همه سبز...

من که خدا خیرم بده ((از یه ادمه پیر و کسل هم بدترم... ذلیل شم.. یکی نیست اخه بگه تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمیبره!!!))... فقط از پایین  کوه (سینه کوه) جیغ جیغ کردم... اما تا دلت بخواد این مامان و بابا ....((به خدا پایه ی هم هستن همه جوره...)) روی منو کم کردن...("یه دسته بیل از من کاراییش بیشتره")...

ولی خب منم سردم بود... نمیتونستم جُم بخورم... ولی هر چند که همچین نرفتم بالا ولی زیاد داد زدم...((گلوم داره ذوق... ذوق میکنه..))... کلی خندیدیم و از افتاب تند و تیزه اخره پاییز بسی گرما  گرفتیم....بعدم اتیشیدیم...بوی دود گرفتیم....خیلی  هم خوردیدیم...((فکر کنم دیگه من تا شب جنازمو بیارن...)) یادم باشه یه زنگی بزنم اورژانس یه تخت از همین الان رزرو(درسته املاش؟به خدا بی سواد نیستمااا) کنم تا بعد ببینیم خدا چی میخواد!((اخه یکی نیست بگه الاغ کاه از خودت نیست کاهدون که از خودت هست...))... الان هم خوابم میاد... یه چند ساعت دیگه هم باید اماده بشیم واسه مهمونیه شبه یلدای اصلی...گفتم حداقل بیام یه دو کلوم زر زر بکنم تا ببینیم چی میشه. واقعیتش نمیخواستم اینطوری شروع کنم... ولی خب اینطوری شد...

 

امروز اخرین روز از پاییز سال 86 هستش... پاییز با تموم دلتنگی هاش با تمومه نم نم باروناش... با ابر هاش... با شب هاش و ساعتها و ثانیه هاش امشب جای خودش رو به زمستون میده. زمستونی که هنوز نیومده چنان سرمایی با خودش اورده که حد نداره... بلاخره هر چی باشه زمستونه دیگه باید یه ابهتی نسبت به پاییز داشته باشه یا نه؟؟!!! پاییز امسال هم رفت و جز خاطره ها شد... و شاید دیگه هیچ وقت اتفاقاتش تکرار نشه...

پاییز با تموم تنوع رنگاش و بادهاش میره و تا سال اینده دیگه پیداش نیست...

نمیدونم دوستت داشتم یا نداشتم!!! ولی روزهام و ساعت هام و دقیقه هام مثله خودت هزار رنگ بودن. رنگایی که توی هیچ جعبه مداد رنگیی نیست و پیدا نمیشه....

به هر حال هر چی که بودی گذشتی...

  یلدا به همتون خوش بگذره و  امیدوام که عمرتون و لحظه های خوبتون مثله شب یلدا باشه.

                                                                                                          

                                                      ""یلداتون مبارک""

 

پی نوشت: همونطور که گفتم نمیخواستم اینطوری شروع کنم ولی خب دیگه شروع کردم چون چاره ای نداشتم...اگه تونستم متنه کامل تر رو بعدااا جایگزین میکنم...

دیگه من برم که کلی کار دارم...آی گلوم م م....((خدا به خیر بگذروونه))...

نوشته شده در  جمعه 30 آذر1386  توسط عاقل ترین دیوونه دنیااا 


               سالها در طلب هر چه که بودم انگار همین بود که من هیچ نبودم...

 

این روزا احساس و حس عجیبی دارم.حس میکنم غنی نیستم.حس میکنم نمیتونم به توقعات و انتظارات خودم جواب بدم.احساس میکنم اونی که باید باشم نیستم... حتی اگر بگن ندااا تو فلانی تو بهمانی اینطوری اونطوری...اما از نظره خودم تا اون چیزی که درونم از من توقع داره رو نداشته باشم هیچی نیستم...

 اما یه جورایی خوشحالم...چون این حس منو سوق میده به طرف هدفم...منو بیشتر هل میده به طرفش... ولی حسه من اینه که اگر به اون هدف واحد خودم نرسم هیچی نیستم.هیچی. اگر اونو نداشته باشم پوچم...

و اما...

داشتم میونه دست نوشته هام و تقویم های دفتریم دنباله یه چیزی میگشتم. که یهو به ذهنم رسید که اون چیزیو که دنبالشم لای تقویمه دفتریه  ساله 81 هستش... یهویی چشمم به چیزی خورد که حسه الانم رو برای رسیدن به هدفم  تازه تر و بیشتر کرد...

اون چیزی نبود جز یه دست نوشته که من یه کوچولوش رو این پایین گذاشتم:

 

"".....بین این همه غریبه تو به من چه اشنایی...حرفهای تلخی که دارم من نگفته تو میدونی....من پر از حرفهای کهنه عاشق گفتن و گفتن....تو با درد من غریبه اما تشنه شنفتن...

 

""..... امروز یازدهم از ماه مرداد سال هشتاد وچهار می باشد.

.....خونه خالی...

..... من تک و تنها به عشق خوندن گوشه ای از خاطرات تو به اینجا اومدم....

.... شاید از من ناراحت بشی که بدون اجازه و اذن تو به سمت خصوصی ترین مکانت اومدم...                                                                                                                                                                           

.... .  اما عشق نوشتن و خوندن دست از سر من بر نمیداره...

.... گوشه ای از نامه دوستت رو خطاب به تو خوندم... اشک در چشمانم جمع شد...

.....به یاده خاطرات خودم افتادم....

. .. انگار همین دیروز بود.....

 ....عشقم کتابهام بود و سی دی ها و نوارهام....

 .... ودانشگاه و گردش با دوستام....

 ....برای خودم دنیایی ساخته بودم....

 .... سخت گیر نبودم....

 ... چه زمانهایی بود و چه زود زود گذشت..."""

 

بعد از کلی نوشتن که من از گفتن بقیه اش صرفه نظر کردم در اخر گفته بود(که من همیشه این حرفشووو به عنوان سرمایه نگه میدارم):

""هر انسانی خود با دستهای خویش فردایش را می سازد...دستانت را قوی نگه دار تا فردایی روشن بسازی...    آن  قدر روشن که احتیاج به کورسوی هیچ چراغی نباشد...""

 

هر بار که به هر نحوی چشمم به این دست نوشته میخوره عجیب بغض گلوم رو میگیره. یادمه دفعه اولی که اینووو خوندم اول عرق سردی روی پیشونیم نشست و عصبی شدم... اما با خوندن و جلو رفتن نوشتها تمام عصبانیتم تبدیل شد به اشک و نشستم زار زار گریه کردم... این چیزهایی که من الان نوشتم اینجا گوشه ای از اون نوشته ها بود ....

 

همه اینا رو گفتم که بگم هر چیزی و هر کاری سن خودش و زمانه خودش رو داره. ادم با بعضی چیزا توی زمان خودش تکمیل میشه. بلاخره ادم باید یه زمانی کم و کاستی های درونیش رو پرورش بده و اونا رو تکیمل کنه.

اگر از تاریخ مصرفش گذشت دیگه به درد نمیخوره از درس و مشق و جوونی و بچگی و بازی و عاشقی و ازدواج و کوهولیت تا مردن(البته این یکی دیگه دست منو شما نیست اجالتا)...

 پس سعی کنیم که همیشه از لحظه لحظه های زندگیمون نهایته استفاده رو ببریم...(اما کی داره این روضه ها رو میخونه؟؟؟)...

 ما برای خودمون و توی زندگیمون یه هدف رو باید انتخاب کنیم و خودمون رو به طرف اون و رسیدن به اون سوق بدیم...( اما کو گوش شنوا؟؟؟)....حالا این روضه ها رو خوندم تا بگم که اگر من الان توی این سنم که هستم به اون هدفه خودم در حال حاضر که در اولویت هم قرار داره نرسم هیچی نیستم مطمئننا در سن های بالاتر نه تنها دیر میشه بلکه دیگه مجالی برای رسیدن به اون نیست.پس پیش به سوی اولویته اوله هدفممممممممممم....

 

                                     ختم کلوم : لحظه ها را دریاب چشم فردا کور است....

 

 

نوشته شده در  پنجشنبه 15 آذر1386  توسط عاقل ترین دیوونه دنیااا  |