یادش بخیر...
یادش بخیر بچگیااا تو کوچه اقاقیااا منو تو با عروسکاااا لی لی و گرگم به هواااا...
چه زود گذشت ... چه زود گذشت بچگیاااا...
آخ یادش بخیررر... انگار همین دیروز بود به خدااا. انگار که به فاصله یه چشم به هم زدن بود. مثله یه خوابه یه ساعته یا شایدم چرت 10 دقیقه ای... هر چی که بود به سرعت برق و باد گذشت... و همه از عمر رفت...
حالا چرا من یاده بچگیام کردم؟؟؟ موضوع بر مگیرده به یک هفته پیش که من عازم شیراز شدم. عازم جایی که توش متولد شدم و اولین حروف مهربانی و عشق و محبت رو توش یاد گرفتم.
و اما شیراز:
صبح روز پنج شنبه من به اتفاق خواهرم و خاله ی عزیزم تصمیم گرفتیم که بریم به محله ای که ما کودکیمون رو اونجا گذروندیم. حتی مدرسه هامون رو ببینیم. تا چشممووو باز کردم خودمو جلوی یه در دیدم که روش پر از نقاشی بود...
به سر درش نگاه کردم... وا ی ی ی ی .... این همون جایی که توش من" بابا اب داد" یاد گرفتممم..." دبستان شهید پیر سلامی ناحیه 1 شیراز"...
دل تو دلم نبود یه حاله عجیبی داشتمممم. حیف درش بسته بود هر چی در زدم زنگ زدممم هیچ کس در رو باز نکرد. با نا امیدی تمام و کمال اون کوچه رو ترک کردم ولی چه خاطره هایی که واسم زنده نشد. روزی که من از سرویس جا موندم و به خونه مستخدم مدرسه رفتم و اون به من ناهار داد و من فقط گریه میکردم و اون هی ناز میکشید میگفت اشکال نداره حالا یکی میاد دنبالت.دلهره بچه گانه ای که هیچ وقت فراموشم نمیشه.دلهره ای که ای وای من دیگه هیچ وقت به خونه بر نمیگردم و خونوادمو نمیبینم. هنوز حسه سنگینش توی وجودم هست هرچند که هر وقت یادش میفتم خندم میگیره ولی برای یه بچه هفت ساله حسه سنگینیه. برای افکار یه بچه هفت ساله خیلی میتونه سخت باشه.خلاصه اون بستنی و فالوده ای که سر کوچش بود شده بود نصب دزدگیر و وسایل ماشین. یادش بخیررر... بعد از تعطیلی مدرسه مرفتیم و با شوق و ذوق بستنی یا فالوده میخریدیم. فکر کنم کاسه ای 50 تومن بود.
بعد از این رفتیم به طرف مدرسه خواهرم"" مدرسه راهنمایی رسالت"" وای شوق و ذوق اون بیشتر از من بود خب طبیعتا باید هم اینطور باشه چون زمانی که اون توی اون مدرسه بوده 14 سالش بوده و خاطراتش از یه بچه ی 7 یا 8 ساله بیشتره.هیچی خلاصه رفتیم توی مدرسه اونطوری که خودش تعریف میکرد و شواهد هم اونجااا همین چیزایی رو که میگفت رو تائید میکرد دیواراش که حالت یه چینه کوتاه رو داشتن بلند شده بودن (اجر اضافش کرده بودن).پناه گاه دوران جنگ هنوز توی مدرسه بود و درش قفل بود. رفته رفته وارده خوده حیاط اصلی و درب سالنش شدیم. مستخدمه گیر داد که اینجا چی میخواین؟ اجیمم براش با مظلومیت تمام و کمال توضیح داد که جریان چیه و اون مستخدمه داشت اشکش در میومد من بهش دستمال دادم(اینا همه دروغ محض بود).خلاصه اجازه داد که وارد امارت مدرسه بشیم.خووب طبقه اول رو وارسی کرددد. بعد دستمو گرفت و بردم طبقه بالا خیلی سریع رفت یه کلاس ته سالن درش رو باز کرد و رفت توش . رفت به سمت اخره کلاس جفت دیوار و همونجا ایستاد و گفت ندااا اینجا جایی بود که من مینشستم.رفت لبه پنجرش . یه لحظه سکوت گویای همه چیز بود. عمق احساسشو درک میکردم. چقدر از شیطونیاش برام گفت . یا از اذیت کردناشون. بعد از اون تصمیم گرفتیم بریم به طرف مهدکودکمون "مهد کودک اوجی" باز اونجا هم پوزمون کش اومد چون اونجا انبار شده بود دیگه بیخیال شدیم. خلاصه بازدید مدرسه تموم شد. و کلی خاطرات دوران بچگی و نوجوونی زنده شد.
راه افتادیم به سمته محل زندگیمون. وای ...ی ی ی ی. اونجاااا دیگه واسه من محدود نمیشد به چهار تا نیمکتو و یه معلم .اونجا تموم زندگیه من بود. خدایااا این همون کوچست؟ خونه ما ته کوچه بود. راه افتادیم. در عرض یه چشم به هم زدن به ته کوچه رسیدیم ولی این کوچه چقدر تغییر کرده بوددد. به صراحت میتونم بگم که فقط خونه ما و خونه سمت چپ و راستمون دست نخورده بود. همه خونه ها شده بودن اسمون خراش. ته کوچه قبلانا محدود میشد به یه زمین باز خیلی گنده که وقتی بهار میشد توش پر از گلهای شقایق میشد و کلی سبزه که من عکسای زیادی از منظره اون موقع دارم. اونجا شده بود تا نیمه پر از آپارتمان و پارک محله ای. خلاصه یه لحظه روبه روی در خونه میخ کوب شدم و دقیقا مثله این فیلمایی که توی سیما نشون میده که طرف بر میگرده به دوران بچگیش منم همینطور شده بودم و همه چیز مثله یه فیلم از جلوی چشام میگذشتن.به پنجره هاش نگاه کردم به درش به ایفونش . هنوز همونطوری بود هنوز همون دکمه ای روش بود که بابام گذاشته. هنوز اون افتاب گیر و اون ایرانیت ها روی در بود.نگاه که به پنجره هاش میکردم مگفتم اووو اون موقع من خودمو مکشتم تا دستم برسه بهشون و اویزونشون بشم. شونصدتا اجر و پاجر پیدا میکردم تا بزارم زیر پام برم بالا ولی الان خیلی راحت نه تنها اویزوون حتی ازشون بالا برم.از سر کوچه که داشتیم وارد کوچه میشدیم یهو گفتم وای این همون دیوار خونه ایه که من با دوچرخه میومدم دور بزنم به جای اینکه دور بزنم محکم میخوردم تو دیوار. کلی خندیدیم. چه خاطره هایی چه دورانی. یادمه اون موقع ها تا میخواستم از خونه برسم به سر کوچه انقدر باید راه میرفتم و میدویدم تا برسم به سره کوچه ولی الان به راحتیه یه چشم به هم زدن بود.هنوز همون دکل(تل) برق سر کوچه بود. دکلی که واسه من یه سایبون بود تا ظهرا که منتظر سرویسم افتاب مثله الان نسوزونتم.دکلی که موقع وزش باد پناهگاه بود.کسی توی اون خونه نبود. تمامه خونه های اطراف شده بودن آپارتمانهای سر به فلک کشیده. حتی همون زمین بزرگ همشون شده بودن مجتمع های مسکونی.همه جا تغییر کرده بود ولی خاطرات من هیچ وقت تغیرر نمیکنن. دیگه نه بهروزی بود و نه شهاب و نه ایوبی نه شاهینی که بزنم تو گوششو فرار کنم.نه مارالی که بیاد خونه داییش. نه بَبراز ی بود که بریم خونشونو با گربه هاشون بازی کنیم. نه بچه های مامان هادی. (مریم و سارا و هادی.) یا همگی جمع بشیم توی کوچه هفت سنگ بازی کنیم.یا بالا بلندی. چه روزایی بود.خیلی دوست داشتم وارد خونه میشدم ولی حیف باز با در بسته روبه رو شدیم. بغض گلومو گرفت. اخره احساس بودم. خیلی دوست داشتم باز بر میگشتم به همون موقع برای یه لحظه و فقط فقط شور بچگی رو تجربه میکردم.تا یه چند سال پیش هم از ایوب و شهاب و شاهین خبر داشتم ولی الان دیگه نه. بهروز و ببراز که بهروز هم سن من بودو این دو تا برادر بودن احتمالا رفتن خارج از کشور. اون موقع ها که همه خاله هاشون ترکیه بودن. اون موقع ها انقدر این همسایه ها با هم گرم بودن و صمیمی که حد نداشت. دیگه هیچ کدومشون اونجا نمونده بودن و همه رفته بودن. شاید توی اون کوچه حسه غریبی داشتم ولی خاطراتم با من آشنا بودن.
پی نوشت1: اول اینکه متنم طولانی شد. ولی دوست داشتم که بگم . تازه خیلیاشم حذف کردم.
پی نوشت 2: به نظرم خوبیه خاطره ها و یا سن و سالمون و حتی موقعیت هامون به اینه که
واسه یه لحظه و واسه یه زمانه خاص هستن. شاید اگر ما گذر زمان نداشتیم زندگی واسمون بی معنی میشد. حتی گذر زمان واسه خاطرات خوب هم خیلی خوبه. گرچه ما دوست نداریم خاطرات خوبمون نگذرن ولی من اعتقاد دارم که بگذرن . چون همین گذشت زمان خاطرات و آرزوهااا رو ایجاد میکنن.
پی نوشت 3: چیزی که توی این سفر منو بیشتر شیفته خودش کرد. بیشتر زنده کردن خاطرات دوران بچگیم بود.اینم بگم که من شیراز میرفتم نه اینکه نرم یا سالها نرفته باشم نه. فرصت نمیشد که برم و اینجاها رو نگاه کنم. اگرم فرصتی بوده واسه خونوادم بوده واسه من صرفا نبوده.دوست داشتم از شیراز خیلی بنویسم ولی انشالله در روزهای آتی.
""به امید اون روزی که من یاده امروزم بکنم که یاده دیروزم کردم.""
به نام خداوند لوح و قلم حقیقت نگار وجود و عدم
خدایی که داننده ی رازهاست نخستین سر آغاز آغازهاست
هدفت چیه؟....
آیا هدفی داری؟......
آیا قصد و مقصودی داری؟؟؟.....
واقعا هدفم چیه؟؟؟اینها سوالهایی هستش که دیگران از من میپرسن...ازم میپرسن چه هدفی داری از اینکه اومدی به اینجا؟
شاید در نگاه اول و جواب اول بگم مگر هدف میخواد؟؟؟(مثله همیشه جواب سوال رو با سوال میدم.).ولی وقتی فکرش رو میکنم و یه نگاه که به خودم میندازم میبینم کلی هدف پشتش هست .حتی اگر به زبون آورده نشه.باخودم فکر کردم که دیگه نوشتن توی یه دفتر که تنها واسه خودم مینوشتم دیگه کافیه.دیگه نوشتن مشکلات و اتفاقات روزمرگی توی یک جای کاغذی کافیه... این بار میخوام نوشته های روزمرگیم رو فریاد بزنم هرچند که به وسعت سکوته ولی صدایی داره که طنینش به دل میشنیه.
نمیدونم ولی گاهی اوقات حس هایی توی ادم به وجود میاد که نوشتن با یک قلم و خودکار و برگه اونو ارضا نمیکنه.البته حسه نوشتن با قلم و یه برگه در جایگاهه خودش خیلی مغتنمه.ولی من اینطور احساس میکنم که باید تنوعی در نوعه نوشتنم و مکانش بدم.
این طور احساس میکنم که اگر من اینجا چیزی بنویسم خلاق تر میشم. یعنی اولویت اول من که پشته این هدف هست خلاقیته.خلاق شدن.(بیشتر).
خلاصه اینکه مدتها مد نظرم یک همچین جایی بود. هر دفعه که میخواستم شروعش کنم به نحوی نمیشد. شاید اگر بگم ماه ها دروغ نگفتم. چون این مدتی که من ازش نام بردم خیلی طولانیه. دیگه واقعیتش ظرفیتم تکمیل شد و اراده رو قوی کردمو اومدم تا شروع کنم.
بالاخره اگر اینجا ارزشش رو داشته باشه میتونه جایی واسه آموختن. برای کمک کردن و یا حتی بلند تر فکر کردن باشه.جایی باشه که بتونی بدونه هیچ محدودیتی حرفت رو بزنی.جایی که توش حقایق روزمرگی رو با جوهر تلخ حقیقت بنگارم.جایی برای تجربه کسب کردن .
خلاصه کلام: خیلی خوشحالم از اینکه اینجا رو انتخاب کردم واسه دست نوشته هام و میتونم اون چیزی رو که میخوام ازش الهام بگیرم و به دست بیارم.امیدوارم که تا اخر همین طور باشه.
در آخر هم تشکر ویژه میکنم از ""خواهر عزیزم"" و دوست خوبم"" کوچه گرد"". که به من خیلی کمک کردن در شروع و راه اندازی اینجا. امید دارم که در روزهای آتی بتونم لطف بی دریغشون رو جبران کنم.
